تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
چهارشنبه سوم تیر 1388
بعد از هفت سال دوباره از اول ...
 

آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد ...

"حسین پناهی"

.

.

.

بعد از هفت سال دوباره برگشتم سرخط... برگشتم به عادت به یه غربت دیگه... برگشتم به از سر گرفتن تنهاییا... برگشتم به زندگی خلاصه شده توی یک چمدون و یک دنیا نگاه غریبه...خواستم ثابت کنم میشه به زحمت چیزیو ساخت و برای داشتن چیزهای دیگه ظرف چند روز ولش کرد... باید این راه درست باشه...باید...

جامانده ها:

ببین دوست جون ! ته دلم میخواستم مینای کنعان بشم اما نشد...

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:38 | | لینک به این مطلب
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
آچمز!

در چشم هاي من آجر مي چينند

ديوار خانه ي تو

هر روز بالاتر مي رود

خداحافظ محبوب من !

تو را دوباره نخواهم ديد

حالا كه اين شعر را مي نويسم

كارگرها

 آنجا مشغول كارند!

       "رسول یونان"

.

.

.

آچمز شده بودم...

جامانده ها:

هوم م م م ... انگار واقعيت داره رسوخ مي كنه...

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:50 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
یک مادیان و کره اش!

روزا همش سرد و گرم ميشه... از اين همه خونسرديم حالم بهم مي خوره... چرا من هيچوقت گريه نمي كنم... چرا من هيچوقت نخواستم كوتاه بيام... حالم از اين غرور احمقانه م بهم مي خوره...  چرا هميشه فك كردم خيلي حاليمه... چرا هيچكي پيدا نشد كه بزنه تو دهنمو بگه از اون بالا بيا پايين...چرا اين روزا انقد پشيمونم.. چرا يه وقتايي آدمايي كه زياد حساب و كتاب مي كنن يدفعه عدداشون قاطي ميشه؟..... چرا بعضي چيزا رو نمي شه تو قالب معادله برد و حل كرد... چرا تو اين زندگي يه وجبي من هيچي با هيچي جور درنمياد...

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت ...

.

.

.

جامانده ها:

1- وای که این سایپا چقد واسم دوس داشتنی شده... استقلالیای عزیز سکته نکنن یه وقت

2- يه آدماي مهربوني تو اين دنيا هستن كه اگه ساعت11 پنج شنبه شب بهشون بگي دستگاه DVD تو وردار بيار نه نمي گن... معلومه دنيا انقدرا هم كه فك مي كردم بد نشده...

3- قرار هاي كافه 19 رو دوس دارم چون وسط همهمه هاي بقيه ،اين حرفا تو ذهنم گم ميشه...

 

نوشته شده توسط هدیه در 14:24 | | لینک به این مطلب
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387
8 مارس
اگر دست من بود

به خورشید مرخصی می دادم به شب اضافه کار!

سیگاری روشن می کردم

و با دود از هواکش کافه بیرون میرفتم

مه می شدم در خیابان ها

که لااقل این همه گم شدن را

اتفاقی کنم!

"گروس عبدالملکیان"

.

.

.

روز جهانی زن مبارک

 

نوشته شده توسط هدیه در 7:0 | | لینک به این مطلب
جمعه شانزدهم اسفند 1387
فقط یه نصفه روز!

در باد بی لگام

چرخيد خطّ درهم امضایِ يک کلاغ!!

.

.

.

نه خوشحالم و نه نگران...

اینجا یه جوریه!...

منم یه جوری ام...

... هیچی...همین دیگه...

.

.

.

پ.ن: شد یه نصفه روز!

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:39 | | لینک به این مطلب
یکشنبه ششم بهمن 1387
پديده ايي به نام خاله !

 کفش ، ابتکار پرسه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم...

"حسين پناهي"

.

.

.

وقتي ساعت 5/11 صبح جمعه با چشماي بسته و خواب آلود كنترل دستم گرفتم و تلويزيون ُ روشن كردم فكر نمي كردم قراره با يك پديده منحصر به فرد آشنا شم! ولي دقيقا عجيب ترين اتفاق جمعه صبح 2 سال اخيرم با شنيدن يك صداي اروتيك و با توهم اينكه حتما موج ماهواره همسايه افتاده رو تلويزيون من به وقوع پيوست!

من كه از هيجان و ذوق زدگي ِ اين قضيه چشامو اندازه يه پرتقال باز كرده بودم با ديدن يه زن تو يه لباش گل و گشاد و حجاب كامل دچار بهت شدم و تازه بعد از  نواختن ِ چند تا سيلي به صورتم و گرفتن چند تا ويشگون از نقاط مختلف بدنم فهميدم كه اين پديده كاملا وطني و داخليه!

اين موجود منحصر به فرد يه خانوم جوون و معروف به "خاله" است كه البته جنسش با خاله هاي قبلي تلويزيون كاملا متفاوته و اگه خاله هاي قبلي نظير خاله نگار يا خاله سارا و... فقط بچه ها رو پاي تلويزيون جذب مي كردن اين خاله قابليت اينو داره كه علاوه بر بچه ها ،پدرها رو  هم جذب ،جزر ، َمد، ميخكوب و حتي تشويق هم بكنه!

اين خاله مهربون دهنشو به اندازه عرض شونه ش باز و واسه قربون صدقه رفتن چشماشو خمار مي كنه و با كف دست گرومب گرومب مي كوبه رو سينه ش و مي گه : "آي آي آي، قربونت بـــــــــــرم م م  ، آي ي ي ي ي ي ي! "و اين آي آخر انقدر كشداره كه آدم فكر ميكنه الانه كه از شدت علاقه سكته كنه!

بعد از اتمام اين مرحله خاله مذكور با حركات دست و صورت و بقيه چيزها  از بچه ها ميپرسه: "عژيژ خاله تو تربچه ايي يا آبنباتي يا عشلي؟؟؟"*

كه البته فرق نمي كنه بچه هه كدومش باشه چون خاله بلافاصله بعد از اداي اين جملات و بدون اينكه منتظر جواب بمونه عينا قربون صدقه هاي قسمت قبل رو انجام مي ده  و در انتها مي گه:"آخ آخ آخ ، جونم م م، آخ ، لپتو بيار ، بيار ، بيار جلو تا بكشمش !!!"

و مجددا اين احساس به آدم دست مي ده كه جلوتر از بچه بهت زده، اين پدرشه كه لپشو چسبونده به تلويزيون و منتظره كه مورد عنايت قرار بگيره!

بنابراين اگه پدر بچه ايد يا در شرف پدر شدنيد يا دوست داريد پدر باشيد يا استعدادشو داريد كه پدر باشيد يا پدر نيستيد ولي پدرها رو دوست داريد اين برنامه مفرح رو حتما دنبال كنيد. شايد شما هم يكي از پدرهاي خوش شانسي باشيد كه لپش با آهنگ آِ آي آي توسط خاله معلوم الحال! كشيده مي شه!

*همون عزيز و عسل!

 * این نوشته قصد توهین به هیچ کس رو نداره. همین!

جامانده ها:

وقتي ريشه دار ميشيم چقدر كندن سخته!

 

نوشته شده توسط هدیه در 12:13 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و هفتم دی 1387
لباس فرم و مشهد 1404

سر به بالش می‫گذارم باز

هيچ رؤيايی فراهم نيست

هيچ فردايی...

.

.

.

من واقعا از این تعطیلات ممنونم كه باعث ميشه ما  به يه مسافرت كم و بيش مبسوط بریم.

                           ظهر عاشورا...ارتفاعات زادگاه مادريم

راستي شركت واسه خانوما لباساي فرم دوخته و ما رو موظف كرده كه بپوشيم..انصافا پارچه و دوختش خيلي خوبه اما بلا به دور هر كي منو مي بينه فك مي كنه حامله شدم و واسه اينكه قايم كنم لباس كيسه ايي پوشيدم ! از شانس من لباس من يه جوريه كه يه قسمتايي از بالاش تنگه بعد يه دفعه ميشه كيسه! بعد آدم نميدونه با اون خفگي بالاش چيكار كنه و اين كيسه پايينو چي جوري جمع كنه! رنگشم كه سورمه اييه ديگه واويلاااااا... همكاراي مرد شركتم در بامزگي و اظهار فضل درمورد لباساي ما گوي سبقت و از هم ربودن و مرتب تيكه ميندازن... يكيشون زنگ زده به داخلي منو گفته زنگ خورده بريد خونتون! يكي sms زده و گفته فردا با وليتون بياين مدرسه و...

طبق معمول اين در شرايطيه كه مردا هر چي دوس دارن مي پوشن و شركت فك كرده براي جلوگيري از هر گونه نگاه چپ و راستي! با توجه به اينكه تعداد مردا به خانوما دويست به هفته ، تن ما هفت نفر كيسه كنه كه رغبتي براي چشم چروني وجود نداشته باشه... ولي خب زهي خيال باطل!

باز من در عجبم كه داستان چاق شدن منو هيچكي غير از ترازو و خودم نمي دونست و كسيم متوجه نشده بود اونوقت رئيسم از وراي اون لباس گشاد چطور فهميده من بعد مسافرت اضافه وزن پيدا كردم و بايد رژيم بگيرم!!!

جامانده ها:

1- ضمنا امسال به جاي نوشته هاي ژينگولكي با اسپري و  از اين مسخره بازيا پشت ماشينا تو مشهد يه سوال فلسفي رو مطرح كرده بودن!

"از امام حسين چه مي دانيم؟ و برايش چه كرده ايم؟!"

2- از ديروز خطهاي همراه اول اينجا يك كمي قاطيه، sms هم كه send نميشه...اونوقت با چه اعتماد به نفسي تبليغات تلويزيوني اينا ادامه داره من نمي دونم.

3- فكر ميكنم يكي از مسخره ترين مسابقات جمع آوري ايده ، مربوط به مشهد 1404  بود ، كه كلي هم تبليغ كرد بياين ايده بديد به شهرداري و همكار شهردار باشيد و جايزه بگيريد و فلان و فلان... جديدا هم برنده هاش اعلام شد. براي اينكه با مغزاي متفكر شهرتون آشنا بشيد توصيه مي كنم بريد و ايده هاي 3 نفر اول و بخونيد و واقعا لذت ببريد... البته اين مسئله هم مطرحه كه شهرداري ايده هاي خوبو رد  كرده و نگه داشته واسه خودش كه مفتكي ازش استفاده كنه اونوقت..... به هر حال من كه به وجود اين ذهناي خلاق افتخار كردم و كلي خنديدم!!!

 

نوشته شده توسط هدیه در 13:23 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم دی 1387
احساس سرباز پیک!

پاييز

يك زن زيبا بود

با گيسوان بلند آشفته

و دامن رنگينش

كه باز رخت سفر پوشيد

و در جستجوي بخت گمشده

بر راههاي ناشناس گذر كرد...

پاييز

رنگين كمان كودكي من بود

و سايه هاي مبهم يك زندگي

كه زود گذشتند...

                                                             "حمید پژوهش"

.

.

.

خب خوشبختانه هنوز يك روز از زمستون نگذشته من به سنت هميشگي و ديرين سرما خوردم و آب دماغم آويزونه... هنوزم دكتر نرفتم و سعي كردم با انرژي مثبت خودمو درمون كنم و در اين راستا تا حالا يه پاكت بزرگ شير و حدود يك كيلو ليمو خوردم...(البته دكتر نرفتنم بيشتر بعلت تمديد نكردن دفترچه بيمه م بوده نه نگرش مثبت ! و احتمالا فردا پس فردا كه تمديد شه مي رم دكتر) و دست به سينه منتظر معجزه ام كه انشالا اين دفعه خدا دو روزه دست از سر كچل من ور داره و خوب شم!

حالا با اين سر داغ تبدار و اين دماغ آويزون نميدونم چي جوري برم دنبال لباس واسه نامزدي دوس جون...

جامانده ها:

1- هي! اگه ميشه اون كافه پيانوي ما رو وردار بيار !

2- من خيلي خيلي خيلي تنبل شدم و يه احساسي تو مايه هاي سرباز پيك تو فال ورق بهم دست  داده!

3- همه چي تو اين خونه دست به دست هم داده تا دهن منو صاف كنه ، مي ميرم و زنده مي شم تا بااين سوكت داغون تلفن و اين كامپيوتر ويروسي بيام تو نت!

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:50 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و دوم آذر 1387
مثل حس پنج شنبه...

از آرزوهاي آبي كه بگذريم

تو هم

شبنمي نيستي بر گلبرگ هايم

خفته در خوابي؟

و يا حين بيداري آواز غباري!

هرچه هستي

تو هم

فرازي نيستي بر قله هايم ...

"ندا وجداني"

.

.

.

حسش نيست!

واقعا نيست...

 

جامانده ها:

1-      يه وقتايي بايد ساخت...

2-      بعد از 5 سال پنج شنبه ش اومد.. چون خوشحاله خوشحالم...

 

نوشته شده توسط هدیه در 17:3 | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
یک داستان ساده!

حالا خراب از حيات سكوت تو

ميان ذهن من و زيارت تو

فاصله ايي ست ، فاصله ايي ست...

                                                                       "سيد علي صالحي"

.

.

.

 

دوست رفته يه شهر ديگه بخاطر گمشده ش...

من ميخام برم يه جاي ديگه واسه آرزوهام...

دوست مي گه اگه به مامانم بگي ديگه باهات حرف نمي زنم...

عقلم مي گه اگه مامانش بفهمه من دارم تنها مي رم تا آخر عمرم مي رم تو بلك ليست!...

دوست  فكر مي كنه اگه با گمشده ش زندگي كنه دنيا صورتي مي شه...

من فكر مي كنم اگه برم دنيا صورتي مي شه...

دوست از عطري كه گمشده ش واسش خريده مي زنه...

من عطرها رو مي ذارم تو كمد تا خاطره ايي نمونه...

دوست  با تلفن سرگرمه و خاطره...

من با كتاب سرگرمم و ياد...

دوست  فكر مي كنه ما داريم به آخرش مي رسيم...

من فكر مي كنم اينجا تازه اول راهه...

دوست  مي گه تو مي دوني از اينجا تا 30 سالگي چقدر راهه؟

من مي گم تو نمي دوني! به قد يه قدم كوچيكه...

دوست  مي گه زندگي يعني عاشق مي شيم ، مي رسيم و مي مونيم...

من مي گم زندگي يعني مي جنگيم تا عاشق نشيم تا نرسيم تا نمونيم...

دوست  مي گه كم تحمل شدي!

من مي گم بي تحمل شدم...

دوست  مي گه تو فكر مي كني اونجا هم ميز شماره 13 داره؟

من مي گم دارم 13 ها رو ميذارم و ميرم ، توام بذار!

من مي گم درد و دل هاي سه شنبه ها رو يادته؟

دوست  مي گه بيدار خوابيهاي جمعه ها رو چي؟

من مي گم وقتي رسيدم بيا با چشمامون فاصله ها رو بشمريم!

دوست  مي گه من تموم راه چشمامو مي بندم!

دوست  مي گه پياده روهاي گريه چي ميشه؟

من مي گم بازم پياده مي ريم م م م تا مرز گريه...

دوست  مي گه  تكليف بهت بهمن ماه چي ميشه؟

من مي گم به يادش هر سال فال بگيريم اما فقط نيمه بهمن!

دوست  مي گه يادته گفتيم مي خوايم خواستيم...

من مي گم خواستیم می رم می مونی...

دوست  منتظر يه برگه ست كه امضا كنه و بمونه...

من منتظر يه برگه ام كه امضا كنم و برم...

ديروز دوست  نوشت" از آفتاب خسته‫ام ، از آسمان ملول

                                                   عطر ترانه‫ای بفرست ای نسيم من! "

من نوشتم " دلتنگ رفتنم ، در جاده‫ای که آخر آن توی مِه گم است."

.

.

.

جامانده ها :

يه جامنوده بي ربط واسه 17 روز پيش: 8 آبان ششمين سال تولد دخترخوابگاهی و اولين روز وبلاگنويسي من بود!

يه جامنوده بي ربط تر: 24 آبان 24 ساله شدم!

يه جامونده اصلي: از همه دوستاي گلم كه به يادم بودن ممنونم...

نوشته شده توسط هدیه در 21:26 | | لینک به این مطلب