تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
جمعه بیست و هشتم تیر 1387
گل های شیراز

هوا، بوی باران گرفته‫ست

زمين، بوی لبخند

گمانم

 نسيم نگاه تو اين دور و برهاست.

" ميرافضلي"

.

.

.

ديروز شايد واسه بيستمين بار داستان گل هاي شيراز  كتاب "دو دنيا" رو مي خوندم... هميشه وقتي مي خونمش يه جوري مي شم...واقعا عاشق اين داستانشم...نمي گم دوسش دارم! مي گم عاشقشم...

عاشق شدناي يك روزه ي نوجووني

"مادام يلنا تصميم گرفته كنسرت "گل هاي شيراز" همراه با ساز و آواز و اشعاري از رهي معيري باشد. ما گل هاي شيراز اهل شعر و كتاب هستيم و تا اسم رهي معيري به گوشمان مي خورد، سخت به هيجان مي آييم. روزي كه به كلاسمان مي آيد سرخ و سفيد مي شويم و هزار تا آه مي كشيم. پريوش خودش را به غش مي زند و ميترا گريه اش مي گيرد. من دو تا كتاب كلفت با خودم آورده ام . آنها را زير بغل مي زنم و جلوي او رژه مي روم. آقاي معيري چشم هاي سبز و قد بلند دارد و طوري به ما نگاه مي كند كه انگار عاشق همه ماست. دست كم ما اين طور فكر مي كنيم. گل هاي شيراز از شدت رقابت و حسادت به خود مي پيچند..

مادام يلنا علاوه بر كلاس رقص ، كلاس شمشير بازي هم داير كرده است.معلم شمشير بازي پسري جوان است كه كفش و جوراب سفيد مي پوشد و شلوارش آنقدر تنگ است كه نمي تواند بنشيند. آقاي معيري از يادمان مي رود و دسته جمعي عاشق او مي شويم..."

قراراي آخر هفته

"پاتوق جوان ها و دوستان من جلوي بستني فروشي ويلاست. بستني ميوه ايي پديده ايي جديد است كه از فرنگ امده و بوي دنيايي ديگر را مي دهد ، دنيايي آن طرف مرزها . مزه ي اين بستني با تمام مزه هايي كه تاكنون چشيده ام فرق دارد. چيزي ست مثل مزه ي اولين عشق ، اولين نمره ي بيست ، اولين سيگار يواشكي"

و آخراي داستان كه مي رسه به سرنوشت دون ژوان باغ فردوس!

"وقت مي گذرد...

گل مريم مي نشيند روي زمين و و با انگشتان ظريفش خاك را چنگ مي زند. دلداريش مي دهم. مطمئنم كه پرويز ، قهرمان شنا ، قهرمان دو ، قهرمان شمشير بازي ، پرويز فضانورد ، كوهنود ، كاپيتان كشتي ميتواند از خودش دفاع كند. نشسته زير خاك ها و منتظر است او را بيرون بكشند. هيچ اتفاق بدي برايش نخواهد افتاد. شانزده سال بيشتر نداشت. عاشق گل مريم است. محال است بميرد. محال است يك خراش بردارد. گوني پشت گوني خاك از چاه  بيرون مي كشند. مادر پرويز او را صدا مي زند، جواب نمي دهد. هوا رو به تاريكي ست . چراغ زنبوري و فانوس و چراغ نفتي آورده اند. جمعيت يك مرتبه هوار مي كشد. جسد پرويز را بيرون آورده اند..."

اين توصيف هاي زنده ي "گلي ترقي"  شاهكاره...

.

.

.

جامانده ها:

1-      "خسرو شكيبايي" عزيز هم رفت...چقدر پری خوانی هاشو دوست داشتم.. روحش شاد...

2-      امروز واسه هميشه "جايي ميان نفرت و تو " رو بستم... چقد دوري/چقد دوري/چقد دور...

3-      دل من حالش خوشه / اصلا بلد نيس بگيره / ولي خيلي تنگ مي شه / گاهي مي ترسم بميره...

 

نوشته شده توسط هدیه در 17:54 | | لینک به این مطلب
جمعه هفتم تیر 1387
کام یافتگی!!!

در را پشت سرت ببند

پنجره را باز گذاشته ام

چه قدر به هوا محتاجم

هوا در سرنگي كوچك

"گروس عبدالملكيان"

.

.

.

خدا از سر تقصيرات همه بگذره خصوصا من كه مي خوام شرح كام يافتگي يه بنده خدايي رو بگم!

خب بطور طبيعي بين همكاراي ما كه تازه متاهل مي شن يكسري موارد مشابه ايي مثل صبح دير اومدن، خواب آلودگي ، شنگولي و گيج بودن وجود داشت كه همه سعي مي كردن تو اين مدت بار اين همكاران كام يافته! رو به دوش بكشن.. با توجه به تاثير بسيار زياد فصل بهار در يك چيزهاي خاص! امسال هم چند تا از همكارامون مزدوج شدن. يكي از اين افراد يك خواهر محترمه بود كه از فرداي عروسي به مدت 3 هفته هر روز تو نمازخونه مي خوابيد و همكاراش جورشو مي كشيدن.حتي يه بار هم در حين كار كردن خوابش برد و سرش محكم خورد رو ميز (همچنانم جاش مونده). اما مورد مهمي كه مي خوام بگم راجع به يكي ديگه از اين كفتراي عاشقه كه اتفاقا يكي از مهندساي رده بالامونم هست كه چون يكسري پروژه هاي مهم دستش بود و يكسري جلسات سري مي رفت خيلي بقيه نميتونستن تو دوران كام يافتگي هواشو داشته باشن. چند روز پيش يكي از همكاراي خانوم (ايضا متاهلمون!) در حاليكه از خنده سرخ و سياه شده بود اومد تو واحد من و بهم گفت مهندس ... رو ديدي؟ گفتم نه . بهم گفت حتما ببينش چون واقعا نوبره تازه زنشم خيلي ديدن داره!!! خلاصه من فكر كردم قضيه مربوط به خواب آلودگي و اين صوبتاست و ديگه دنبالشو نگرفتم .فرداش يكي از همكاراي مردمون اومد تو و به يكي ديگه گفت ماشالا زن مهندس ... شير زنه!! منم طبق معمول خودم پرت كردم وسط بحثو گفتم: ااااا مگه شما خانومشونو ديديد؟؟ كه يدفعه جفتشون زدن زير خنده!

تا چند روز پيش كه تو اتاق اين آقا جلسه داشتيم . چشمتون روز بد نبينه به محض اينكه اومد توي اتاق من از شدت تعجب چشام داشت در ميومد و فكم ميوفتاد پايين! مهندس كام يافته ما هم سعي كرد زير نگاه متعجب همكارا به روي خودش نياره و سريع رفت بيرون... همين كه پاشو گذاشت بيرون اتاق از شدت خنده آقايون رفت رو هوا.... (تصور كنيد اين آقا 1ماه و نيم از ازدواجش گذشته اونوقت زير چشماش به شدت گود رفته و مثل اينكه يكي بادمجون زير چشمش كاشته باشه سياه سياه شده!! دقيقا مثل اينكه يه فصل سير كتك خورده) خلاصه من سعي كردم خودمو مشغول نشون بدم اما آقايون همكار ما تازه شروع كردن به مسخره بازي . يكي مي گفت نكنه مهندس مريضي چيزي گرفته؟ اون يكي مي گفت من ميدونم دردش چيه آخه خودمم 10 سال پيش از اين مريضيا گرفته بودم!! اون يكي مي گفت طفلكي حتما داره واسه دكترا مي خونه و خيلي به چشماش فشار مياره! يكي ديگه مي گفت شايد زمين خورده و رو زمين بادمجون بوده خورده تو چشاش... باز يكي ديگه مي گفت شايد خانومش از اين آبجي كوماندوهاست!... خلاصه هر حرفي كه زده ميشد همه پشت سرش ميزدن زير خنده و فقط من سعي مي كردم خودم به نشنيدن بزنم كه يعني اصلا نمي فهمم شماها چي مي گيد  خيلي دختر خوبيم و اين صوبتا...

به هر حال هر روز كه مي گذره در عوض بهبودي، پاي چشم اين آقا سياه تر و بدتر ميشه و خنده برو بچز هم به راهه! من واقعا نميدونم چش شده! (نجيب بازي:دي) فقط خدا آخر و عاقبت ما رو به خير كنه!

 

جامانده ها:

1-      همه مي گن فقط تويي كه تغيير نكردي... اما فقط من ميدونم چرا!

2-      "هوا در سرنگي كوچك" باور كن!

 

نوشته شده توسط هدیه در 22:3 | | لینک به این مطلب
جمعه سی و یکم خرداد 1387
سماع

 

سماع سرد بي غمان ، خمار ما نمي برد

به سان شعله كاشكي قلندري درآمدي...

 

                   

 

پ.ن: اين جمعه هاي موذي كشــــــدار!...

 

نوشته شده توسط هدیه در 23:50 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387
دوچرخه سواری ها...

خيابان بوی باران دارد

اينجا هم!

سراغت را

ازين گنجشکهایِ خيس میگيرم.

  "سيد علي ميرافضلي"

.

.

.                                                                               

اين روزا هوا خيلي گرمه... اين روزا آدم دلش دوچرخه مي خواد... نه كم ، كه زياد...

امروز مادام گرگه اومده بود دم در و مي گفت چرا پنجره ها رو باز نمي كني؟ گفتم دلم مي خواد اينجا كم نور و خفه باشه! مادام گرگه يه جوري نگام ميكنه كه مطمئن ميشم فكر ميكنه از تنبليمه...مادام گرگه نميدونه من چقدر عوض شدم...سر و كله موسيو گرگه پيدا ميشه...دوست دارم لپاشو بكشم! مادام گرگه چشماي زوم شدشو از روم ور ميداره و مي چرخه طرف موسيو گرگه...

 موسيو گرگه دوچرخه شو قرض داده تا برم بگردم... موسيو گرگه منو ياد خيلي چيزاي ديگه هم ميندازه... اينجا هوا خيلي گرمه... وقتي سوار دوچرخه موسيو گرگه ميشم خيلي خوبه! تندتند پا ميزنم و باد ميخوره تو صورتم... موسيو گرگه نگرانه! موسيو گرگه يه ربع بعد رفتنم مياد دم در... من وقتي از دور ميبينمش آروم آروم ترمز مي گيرم ... موسيو گرگه نگران لاستيكاي دوچرخه شه... من سرعتمو كم مي كنم... موسيو گرگه به بهانه آب دادن گلاي باغچه اومده دم در... با خودم مي گم كاش بازم بهم قرضش بده...موسيو گرگه چشم ازم بر نمي داره... ميزنم به در بي خيالي...تند تند پا ميزنم ... نگاه موسيو گرگه پشت سرمه...باد مي پيچه تو موهام... چشمامو مي بندم...

تو چهارشنبه بازار روزنامه خراسان دنبال دوچرخه مي گردم... تقريبا مطمئنم سواري با دوچرخه موسيو گرگه ماليده شده...زنگ مي زنم ... ميگن فروختيمش... دوچرخه چهارشنبه بازارم ماليده ميشه...

توي اين اتاق دم كرده دلم هوس دوچرخه سواري كرده... مثل ياد ِ ... دوچرخه موسيو گرگه تكون نمي خوره...

پياده ميرم...

بابك خلوته ... نزديكاي هتل هايت ديگه هيچكي نيست... ميدووم... شالم ميوفته از سرم ...باد مي پيچه تو موهام... چشامو مي بندم...

مادام گرگه دوباره اومده دم در... يه چيزي ميگه ... فكر ميكنم اگه ...

نميذارم فكرم كامل شه... ميگم قول دادي دختر! قول... بهش ميگم: باشه! چشم... خوشحال ميشه و ميره...

درو مي بندم و مي گم:

در ازدحام رنگ

گاهي مرا به آينه هم اعتماد نيست....

صداي پاي موسيو گرگه مياد... يواشكي از پشت پنجره هاي بسته نگاه مي كنم...داره دوچرخه رو گوشه حياط پارك مي كنه...چشام دو دو مي زنه...قفلش ميكنه... اينجا هوا خيلي گرمه...كليدشو برميداره... دستام لب طاق پنجره عرق كرده... كليدو آروم ميذاره يه جايي پشت لوله هاي گاز... چشمام ميفته به جاي خالي اون بخاريه... برميگرده طرف پنجره... ميام كنار ...ميره... جاي انگشتاي عرق كرده ام رو طاق پنجره ميمونه... موسيو گرگه درو محكم مي بنده ...لبام آروم تكون ميخوره...عجب تابستونيه امسال...

.

.

.

جامانده ها:

1-      جاي "نادر ابراهيمي" عزيز هميشه ي هميشه سبز...

2-      از خدا براي تجربه ي اين چند ماه اخير خيلي خيلي ممنونم...

3-       بايد به اين فاصله ها عادت كرد OMEGA !

 

نوشته شده توسط هدیه در 22:2 | | لینک به این مطلب
جمعه دهم خرداد 1387
يك هفته ي شلوغ...

من از زماني

كه قلب خود را گم كرده ام مي ترسم

من از تصور بيهودگي اين همه صورت مي ترسم

من

مثل دانش آموزي كه درس هندسه اش را

ديوانه وار دوست دارد

تنها هستم

و فكر مي كنم....

"فروغ"

 

اين چند روزه زندگيم در اوج قاطي پاتي بودن بود و اين همه كارم! داشتم و از همه مهمتر نزدیک ۱ هفته نیومدم تو نت...

جمعه  3 خرداد

اخلمد

 

             وووووه ه ه ه !

 

             طبق معمول بازم ما دو تا!

 

             چه اسمي داره!

 

يكشنبه 5 خرداد

تولد

پيتزا ويونا

 

             دل بعضيا آب...

 

سه شنبه 7 خرداد

نمايشگاه عكس گروهي "حيات خلوت 2" با عكساي مجيد بندارمقدم ، هاشم جوادزاده ، ابراهيم صافي ، كيارنگ علايي ، مهدي فتحي ، ساعد نيك ذات تو نگارخانه ميرك بود... به نظرم نمايشگاه تقريبا خوبي بود... از عكسهاي كيارنگ علايي خوشم اومد و با تمام احترامي كه واسه بندارمقدم قائلم اما از اون همه دستكاري كه تو عكساش مي كنه خوشم نمياد (حالا انگار چقدم نظر من واسه اون مهمه!!) ...

 

پنج شنبه 9 خرداد

ماموريت... تهران... خستگي و تاخيراي هميشگي...!

 

               

.

.

جامانده ها:

1-     ح.ر.م.ت ! حرمت داشت...

2-     باز هم سفر ... فكر كنم بايد برم...

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:3 | | لینک به این مطلب
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387
به افتخار پرســــپوليـــس

 

پشت بر آسمان

و

 رو بر مني

نور ستاره از تن شفافت

رد مي شود

تا در چراغ من

يك چكه روشني بدمد

من با ستاره متصلم اما

اين نيست روشنايي

ترديد است...

                                           "محمدعلي سپانلو"

 

.

.

.

تو اين روزاي ترديد بهترين جاي دنيا همين ميز و صندلي زرشكيه تو همين پاركه... نرديك همين درخت توته كه من هر روز كه از جلوش رد مي شم تا پشت اين ميزه بشينم بلند بهش مي گم اگه كسي به جاي كاج ازت رفت بالا و تو گوش ات گفت خونه دوست كجاست به منم بگو!

 

                 چشم انداز هميشگي من!

 

 

جامانده ها:

1-      بدترين چيز تو دنيا داشتن يه دست بي نمكه كه هيچ كسو نمك گير نكنه...

2-    واي كه چقدر اين قهرماني چسبيد بهمون...به افتخار پرسپوليس و پرسپوليسيا هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

 

نوشته شده توسط هدیه در 16:56 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
داستان یک سفر ...

و من مسافرم ای بادهای همواره

مرا به وسعت تشکیل ابرها ببرید...

.

.

.

يه عالمه اشتياق واسه مسافرت ...

دوييدن تو راهروهاي راه آهن! يه آقاهه مي گه: شما دو تا چقد خوشحاليد. ايشالا هميشه همينطوري بخنديد!

يدفعه

خنده ها خشك ميشه!

من و اون از قطار اوليه پرت ميشيم پايين چون چشماي هفل هشتمون به جاي تاريخ11/2 ديده 12/2 و اين يعني

قطار مي رود

50 تومن مي رود

تمام ايستگاه مي رود...

ايضا به قول بعضي ها دهان سراينده ... (سه نقطه)

يه عالمه التماس به عالم و كالم تو راه آهن ... گير آوردن بليط قطار 17:20 دقيقه با كلي مرثيه سرايي و سرهم كردن داستانهاي سوزناك!

دوييدن دوباره تو راهروهاي راه آهن! همون آقاهه اين دفعه با نيشخند مي گه: ايشالا ديگه هيچ وقت اينجوري خندتون خشك نشه!

...

از مهماندارا مي پرسيم كي ميرسيم؟همه مي گن 5 صبح تهرانيد! ما زنگ مي زنيم بليط 6:30  كاشان رو ok مي كنيم... خيالم جمع كه شد باز زبونم دراز مي شه! از تو قطار خطاب به آقاهه داد مي زنم و ميگم: ديگه هيچ وقت خندمون خشك نميشه!

دو تايي بلند بلند مي خنديم...

قطار راه مي افته...

جامون تو اين قطاره كوپه خواهران نيست.داريم از گرما خفه ميشيم و به روح دوتا مرد تو كوپه لعنت مي فرستيم!

يكي از همسفرا يه آقا مهربونه! است كه به انگيزه هاي معلوم الحالي در طي يك ربع  برامون چايي مي خره ، چيپس مي خره ، بيسكويت مي خره ، آدامس مي خره ، خلاصه هي مي خره تا خرمون كنه! اون بهم اس ام اس ميزنه و مينويسه چيكار كنيم! واسش مي نويسم: صبر! يه فكري واسه ضد حال دارم! زير چشمي بهم نگا مي كنه و سرشو تكون ميده! آقاهه يه لحظه مي ره بيرون. بهش مي گم الان وقت ضد حاله! جمع كن بريم! در حاليكه هرهر به حماقت آقا مهربونه مي خنديم وسايلمونو ميندازيم رو دوشمونو مي دوييم و مي ريم پيش رييس قطار تا جامونو عوض كنه  بعدش مثل دو تا خانوم محترم ميريم تو يه كوپه ديگه و قيافه هامون ميشه :D

از ته دل حال مي كنيم...

تلق تلق ...خنده...ورق...بي خيال دنيا...

...

                                   ورق بازي

ساعت 6 صبح از خواب مي پرم! از پنجره بيرونو نگاه مي كنم ميبينم نوشته "ده نمك" ! واي خداااا! ده نمك؟ ما كه الان بايد تهران باشيم! خلاصه قطاري كه تا حالا تاخير نداشته با 5/3 ساعت تاخير مي رسه تهران و اين يعني

بچه ها ميروند

7000 تومن مي رود

تمام برنامه ها هم مي پرد...

ايضا باز هم  دهان سراينده ... (سه نقطه)

ياد همون آقاهه تو ايستگاه مشهد ميوفتم... و يه فحش جانانه از ته دلم نثارش مي كنم...

سعي مي كنيم اصلا به روي خودمون نياريم كه بعد اون همه برنامه ريزي وضعمون اينه! كوله به دوش راه مي افتيم تو خيابون و ميگيم بي خيال دنيا... الانو بچسب...

اصلا هم نميذاريم بهمون بد بگذره!

 

                                      پاي سفره!  

  

                                           سفره خونه سنتي

 

بگذریم که چی شد...

بالاخره...

 كتاب هم مي خريم...

خوش هم مي گذرونيم..

دست پر هم بر مي گرديم! ...

                                           برميگرديم... 

.

.

.

جامانده ها:

1-      دارم به يه مسافرت توپ واسه تعطيلياي خرداد فكر مي كنم...

2-      ...من پر از میل زوالم...Face 2 Face

نوشته شده توسط هدیه در 20:46 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
نقاش خوبي نخواهم شد...
                                                                                                                                                

دل من!

پ.ن : مي دوني ! دوست دارم اين دروغها رو باور كنم...

 

نوشته شده توسط هدیه در 16:54 | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387
درست مثل فنجان قهوه و مورچه!

 

درست مثل فنجان قهوه

كه ته مي كشد

پنجره

كم كم

 از تصوير تو تهي مي شود!

حالا

من مانده ام

و پنجره ايي خالي

و فنجان قهوه ايي

كه از حرف هاي نگفته

 پشيمان است *...

 .

.

.

سالن پر از عكس شده.. عكسارو يكي يكي نگاه مي كنم.. از بي روحي اينجا كم شده، من اما هنوز بين توهماتم راه مي رم...

داره باهام حرف مي زنه، با همون لبخند مسخره ش داره نظرمو راجع به يكي از عكسا مي پرسه  ... من اما انگار نيستم ! انگار نميشنوم، راه ميوفتم / راه ميوفتم ، وقتي كه هنوز داره حرف مي زنه و ميرم سمت پنجره ته سالن... وقتي برگشتم رفته بود و حتما به همه مي گفت اين دختره يه مرگشه... من اما پر بودم از احساس خفگي  / من اما فقط مي خواستم برم جلوي پنجره تا باد بوي خاك بارون خورده رو بريزه روي صورتم...

يكي ديگه صدام ميكنه... به كي راي دادي؟ مي خندم... مي خندم به اين زندگي احمقانه ... ميگه تو چته؟ نگاش مي كنم.. مي گه: مهم نيست چته فقط يادت باشه بايد به من راي بدي! و مي ره... با خودم تكرار مي كنم: بايد؟؟؟ و باز مي خندم!

دوباره از سر سالن تا ته سالن... نگاه هاي آشنا... اه... ياد اين شعره مي افتم...

اين سكوت مرا ديوانه كرده است

آن قدر كه گاهي  دلم مي خواهد

مورچه ايي شوم

تا در گلوي ني لبكي خانه بسازم

و باد نت ها را به خانه ام بياورد

يا مرا از سياهي سنگفرش خيابان بردارد

بگذارد روي پيراهن سفيد تو!

كه مي دانم باز هم مرا پرت مي كني

لا به لاي همين سطرها

لا به لاي همين روزها * ...

فكر مي كنم ... فكر مي كنم به اون مورچه كه پرت شده بين اين روزا!...... فكر مي كنم به حال "گروس عبدالملكيان" وقتي اين شعرو مي گفته ؟...

از پله ها مي رم بالا ... بازم نگاههاي آشنا...اه ... يكراست مي رم تو اتاقم ... همه چيز مثل هميشه است!منشيه داره با تلفن حرف مي زنه... اون يكي تو اينترنته...و من! من هندزفريمو از زير مقنعه سياه بلندم ميذارم توي گوشم... باد بوي خاكو مياره تو... يكي پنجره رو وا كرده! حتما كار همون آقاهه ست كه ادعاي فهم و شعورش مي شه .. بو مي كشم... يك،دو،سه... واسه يه لحظه ازش ممنون ميشم... مهستي مي خونه :

"شريك سقف من نيستي

بيا همسايه باشيمو

فقط يكدونه ديوارو

 شريكم باش شريكم باش"

تو خيال خودمم... همكارم انگار چند بار صدام كرده... من اما غوطه ورم بين توهم و رويا... مياد جلو و ميزنه رو ميز! مهستي مي خونه:

"شريك عمر من نيستي

بيا هم لحظه باشيمو

همين يك لحظه ديدارو

شريكم باش شريكم باش"

سرمو برميگردونم ...جاي قشنگشه! دلم نمياد هندزفريو بردارم ... نگاش مي كنم ... بلند يه چيزي درباره نقشه هاي اجرايي مي گه! من اما تو حال خودمم...سرمو ميذارم رو دستام...روشو اونور مي كنه و ميره..مهستي مي خونه:

" شريك زندگيم نيستي

 شريك آرزويم باش

 اگه نيستي كنار من

بيا و روبرويم باش"

من دارم آروم باهاش مي خونم...

.

.

.

تلفنم زنگ ميزنه... صداي مهستي قطع ميشه... رشته ي افكارم پاره شده... حرف ميزنم...

قطع مي كنم...

هندزفريو ميذارم روي ميز... ميخوام برم نزديك پنجره... صداي مهستي داره خيلي آروم مياد...

"غزل خونم نباش اما

 به حرفي ساده شادم كن

 اگه ديدي منو بشناس

 نمي گم اينكه يادم كن"

دكمه stop رو ميزنم... به ماشينا نگاه ميكنم و حس ميكنم براي گفتن گور باباي دنيا وقته خوبيه...

خيلي بهترم... خيلي...

.

.

.

جامانده ها:

1-      راستي! تو اون مسابقه اول شدم!...

2-      يه عزيزي داريم كه تازه عمل كرده... واسش دعا كنيد...

3-      اين روزا اين پارك نزديك خونه نعمتي شده ها....

4-   نميدونستم عواقب اون همه خوشي اين همه چاقيه! امروز فهميدم از صدقه سر عيد و اين خوشي ها دو تا از شلوارام رسما ديگه اندازم نميشه!

5-      * شعرها از كتاب "رنگ هاي رفته ي دنيا" ي "گروس عبدالملكيان"

نوشته شده توسط هدیه در 16:49 | | لینک به این مطلب
شنبه هفدهم فروردین 1387
تـــــبــــريــــــك!

به تو دست مي سايم و جهان را در مي يابم

به تو مي انديشم

و زمان را لمس مي كنم

معلق و بي انتها

عريان

مي وزم

مي بارم

مي تابم

"احمد شاملو"

.

.

.

بالاخره بعد 20 روز خوردن و خوابيدن و سفر و گشتن پا شدم اومدم سر خونه زندگيم...

امروزم بعد از اينكه انواع اقسام وسايل زنگ دار خونه از جمله ساعت تلفن و موبايلم سرو صدا كردن و اون شونصد نفري كه قرار شده بود زنگ بزنن و بيدارم كنن زنگ زدن بنده پس از كلي خميازه كشدار و لعن و نفرين به خودم و بغل كردن بالشم و آرزوي رسيدن هر چه زودتر جمعه از جام پا شدم و  رفتم سر كار. بعدشم كه رفتم فهميدم رئيسه داره ميره مكه و دو هفته ايي نيست. آخ اگه بدونيد چقد شارژ شدم و چقدر به روح پر فتوح سازمان حج و زيارت درود فرستادم كه باعث شد يه چند وقت قيافه شو نبينم...

به به !

 

                                اولين شكوفه هاي شهميرزاد...

 

جامانده ها:

 

1- دوش دیدم که ملائک در آن خانه زدند

     روز دامادی دایی دو سه پیمانه زدند

دایی مهردادمان هم به میمنت و مبارکی رستگار شد! باشد که موفقیتها و چشمه ی جوشان هنرش نیز دو چندان شود.

2-     من دوست دارم تو اون مسابقه اول شم! ياللا خدا جونم با تواما!

3-     دوست جون مهربونم ! بابت كارت خوشگلت ممنون.

4-     چهارشنبه سوری فقط چهارشنبه سوری کوچه ی ما !

 

                               چهارشنبه سوري 

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 16:26 | | لینک به این مطلب