من چه می دانستم
پنجره فاصله ایی ست
و دل آدم
پشت همین فاصله ها می ماند...
.
.
.
این روزا خیلی به مقوله مزخرفی به نام عشق فکر می کنم (در جهت روشن شدن اذهان عمومی بگم که خط فکری فوق ربطی به نزدیک شدن به ولنتاین نداشته)...به اینکه اون آدمایی که تا حالا بهم گفتن عاشقمن واقعا عاشقم بودن؟...
یاد اون روزی افتادم که وسط صدای بهم خوردن بشقابا و قاشق و چنگالا یه صدای تازه شنیدم و با خودم فکر کردم ووووووووووووو دختر! این صدای قلبته...! بعد مثل فروغ به اولین تپش های عاشقانه ی قلبم فکر کردم و تو خیالم تصور کردم که ای بابا بالاخره خیاط هم در کوزه افتاد! بعد دوباره فکر کردم این حتما قسمت بوده و استثنا این یه دفعه باید کوتاه بیام...ولی بازم نسبت به این حس ناشناخته موضع گرفتم تا از بین ببرمش... بعد تو یدفعه اومدی و من فکر کردم وووووووووووووو دختر! حست اشتباه نکرده بود ... اگه صدای قلب خودت نبوده حتما امواج قلب اونو گرفتی!
میدونی من مطمئنم قلب تو سینوسی ترین امواج دنیا رو داره و بزرگترین دهلیز دنیا دقیقا روی اون تعبیه شده ...به هر حال هر تلاشی بیهوده است! واسه اینکه من یاد اون صفحه کنده شده تقویم رومیزی افتادم و فکر کردم وووووووو دختر! این صدایی که وسط قاشق چنگالا شنیدی عشق نبوده ! ترحم بوده...
.
.
.
جامانده ها:
1- من نمی فهمم چرا سارا خوئینی ها در فیلم بدی چون "گیس بریده" به جای نقش یک مادر نقش قالی کرمون رو داره و هر چی بیشتر کتک می خوره خوشگلتر و جوونتر میشه؟!!!
2- امروز غیر منتظره ترین , ناشناخته ترین و عجیب ترین کادو زندگیمو از بی اهمیت ترین آدمی که باهاش سلام علیک داشتم گرفتم و هنوز تو بهتم!
3- بازگشت دخترخوابگاهی به اینجا رسما و اسما مبارک!
اگر امید نبود
ما مرده بودیم...
.
.
.
برگشتم و می خوام بمونم...



