تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
شنبه هجدهم فروردین 1386
از اعتماد به نفس تا نونا !

 

 

 

بهتر آن است که برخیزم

               رنگ را بردارم

                          روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم...

.

.

.

من موندم تو کار پسرداییها و پسرخاله م!  اصلا انگار هرچی دختر پولداره به پست اینا می خوره!

پسردایی بزرگم که سر همین قضیه اند اعتماد به نفس شده و از وقتی که یه دختر پولدار که سیتیزن آلمانه عاشقش شده و کلی واسش کادو می خره!فکر میکنه واقعا خواستنیه و من هر چی سعی میکنم بهش بفهمونم که دختره یا کم عقله یا کور به خرجش نمی ره!

پسر دایی دومیمم با یه خانم دکتر با مشخصات دختر قبلی آشنا شده که یکسره تو اروپا در حال گردش و سوغاتی خریدن واسه اینه و واسه پسرداییم می میره!

در مورد پسرخاله مم باید بگم دختره انقد دوستش داره که می خواد با خودش ببردش آمریکا!

حالا من نمی دونم چی جوریه در حالی که این سه تن پاشونو از شابدوالعظیم اونورتر نذاشتن دخترایی گیرشون اومده که از قضا یا شناسنامه خارجی دارن یا همش خارجن ... و از اون مهم تر نمی فهمم وسط این سه تا خوش شانس سر من بیچاره واسه چی بی کلاه مونده...

من توی عید سعی کردم یه جوری راز موفقیتشونو بپرسم اما از اون جایی که مردا اصولا آدمای فوق العاده بی جنبه ایی هستند اونام در نهایت پر رویی می گفتن که واقعا پسرای شایسته ایین و چون اون دخترا فهمیدن اینا چقد خوب و تکن ولشون نمیکنن و کلی چرت دیگه ! به اضافه اینکه شدیدا معتقد بودن که ما کلا خانواده گیرایی هستیم و همه رو به خودمون جذب می کنیم و فقط منم که از این قدرت جاذبه بی بهره موندم!

نتیجه اخلاقی:

من بچه سر راهیم!

.

.

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این که ناله می کشم از دل که

آب......... آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

.

.

 

جامانده ها:

1-  هیچ چیز به اندازه ی صدای نونا در حال حاضر به من آرامش نمی ده!

2- عجب استراحت توپی بود... خدایی چه حالی میده با خانواده بودن.

3- بزرگترین مقابل به مثل کردن با صاحبخونه خسیس مشهدیم این بود که اجاره شو ندادم و رفتم مسافرت! فکر می کنم تا حالا سکته کرده باشه.خدا به دادم برسه!

4- واسه من هیچ چی سر جای خودش نیست

نه اون حس

نه حتی اون خواستن قدیمی

واسه من نه دیگه تجریش تجریشه نه نانواییش نه بازارش نه صف واسادنامون واسه سینماش نه حتی امامزاده صالحش...

بلاتکلیفم ! باور نمی کنن...

باور نمی کنی...

 من دنبال زنده کردن هیچی نیستم... من فقط بغض دارم...

تاب موندن اینجا رو هم ندارم... می خوام فرار کنم... ...

دلم بچگیامو می خواد...

 

 

 

  

نوشته شده توسط هدیه در 20:16 | | لینک به این مطلب