تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386
کاشان + ضربدرای قرمز

 

 

کوه من

        غصه چرا؟

برف ها را

        خورشید

دود خاکستریت را یک

        باد

چهره ات را

       باران 

 صبرکن تا فردا

                       نفسی تازه کنی!

.

.

.

 

چند روز پیشم رفتم ددر. هم مامام اینا رو دیدم هم یه سر رفتیم کاشان و قمصر و نیاسر و چقدر این شهرا تو اردی بهشت دیدنی تر می شن!

تو را ه برگشت از کاشان قبل از عوارضی تهران –قم یه بازارچه بود که بابا نگه داشت بریم توش سوهان و این جور چیزا بخریم... این بازارچه کلا محصولات یه کارخونه رو می فروخت و ما تو یکی از مغازه های وسطش رفتیم (حالا تصور کنید از بین 40 تا مغازه اونجا ما دقیقا تو کدوم مغازه رفتیم!)و مامان چند مدل سوهان گفت که آقاهه بیاره. روی بسته ای سوهان آرم شرکتش و عکس دو تا پسر بزرگ بود. همین که آورد من بلند زدم زیر خنده و به مامانم گفتم: ببین این رییس کارخونه چه اعتماد به نفسی داره. من اگه پسرام انقد زشت بودن از در خونه بیرون نمی اومدم چه برسه به اینکه از عکسشون به عنوان آرم استفاده کنم. بعد آقاهه یه جوری بهم گفت یعنی خیلی زشتن؟ منم در حالی که همچنان داشتم به عکسا نگاه می کردم با خنده گفتم خیلی . مخصوصا این یکی که ژستشم خیلی خنده داره. بعد دیدم مامان یدفعه محکم زد به پهلوم تا ساکت شم و شروع کرد به عذر خواهی! سرمو که بالا کردم دیدم ای ول! این آقاهه همونیه که من 1 ساعته دارم عکسشو مسخره میکنم ...!

 

جامانده ها:

1-آخیش... بعد از 2 ماه و نیم بالاخره تلفنمو وصل کردم و می تونم یه دل سیر وب گردی کنم.

2- کاشان آدمای فوق العاده مهربونی داره... واین برای من که 5 ساله اینجا مهربونی بدون توقع از جانب کسی (به استثنای بعضیا!) ندیدم خیلی عجیب بود!

3- یه تغییر و تحول تو اداره اتفاق افتاده و یه آقای دیگه ایی به عنوان رییس بالاتر به قسمتون اضافه شده . منم کلا آدم کم غذاییم (دیگه از هیکلم تابلوئه) ولی هله هوله خیلی دوست دارم و همیشه کیفم پر از شکلات و پسته و .. است. از روز ورودش از شانس من هر وقت اومده بالاسرم من داشتم می خوردم! بعد از 5 بار چشم پوشی دفعه شیشم بهم گفت : ماشاللا شما چقد می خوری اصلا به هیکلت نمیاد! دیگه از اون روز هر وقته دیگه ایی رفتم یواشکی یه چیزی بخورم منو دیده و کلی حرف مثل نوش جان و ماشاللا نثارم کرده و در واقع کلا بی آبرو شدم!

4- هر جا که می تونستم یه ضربدر قرمز زدم! یکی رو آینه ، یکی بالای تختم ، یکی کنار کامپیوتر ، یکی رو دستم ... و از همه همه ی همه مهمتر 2 تا روی میز کارم! حس می کنم اگه تمام زندگیمو پر ضربدر قرمز کنم و تمام نخهای دنیا رو دور انگشتام بپیچم بازم یادم می ره! و این تنها چیزیه تو زندگیم که مرتب یادم میره و منم واسه به خاطر آوردنش خیلی مقاومت می کنم...

5- همه ی این تلاشا، همه این تحملا ، همه ی این سکوتا... همه و همه و همه فقط واسه اینه که بخودم نشون بدم که هر کاری تونستم کردم... هر کاری فقط واسه دلم ، واسه دل خودم ، واسه دل خود خودم..

6- راستی

من پری کوچک غمگینی را می شناسم...

 

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:18 | | لینک به این مطلب