تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386
تولد+گلدون بی گل من!

 

لج بازی می کنم

و دور همه ی نام هایی که می شناسم

خط قرمز می کشم

خط

خط

خط

میان آخرین خط قرمز ، من ایستاده ام

لج بازی میکنم

تو را بیرون خاطره ها

کنار همان عکس های یادگاری

جا می گذارم

و

می روم...                                                                                                  "مهدی قاسمیان امیری"

.

.

.

سه شنبه ساعت 12 شب

ووووووووو....هورااااااااا تولدت مبارک!

مرسی... ببین 5 شنبه تولدمه بیا...

باز از اون حرفا! مطمئنی؟

آره بدجنس ساعت 5/4 یادت نره!

چهارشنبه ساعت 7 شب

سلام فلانی... توام میای تولد؟

آره!

وااااااای... من که هنوز چیزی نخریدم!

پنج شنبه ساعت 5/6

معلومه کجایی؟ بچه ها از 5/4 اومدن!

الان میام... تو راهم! (خبر نداره هنوز کادو نخریدم!)

پنج شنبه ساعت 5/7

یه تولد خوشگل... یه عالمه شادی... فلش...خوش قولی امسال بعضیا! و حضور! رستگار شدن صاحب تولد با کادوهای فوق العاده ایی مثل آناکارنینا ! و ادکلن!!!

خیلی خوب بود...واقعا همه چیز عالی بود... مرسی و ایشالا تولد 65 سالگیت!

جامانده ها:

۱- سه تا مشاوره تو یه هفته... گوشم از گریه و همدردی و بی وفایی پره! آی خدا من کجا برم داد بزنم؟

۲- هی غریبه! برو... برو به شاه گل گلخونت دلخوش باش که من با گلدون بی گلم خوشترم....

لج کردم... دیگه نوبت منه...

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:28 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه سوم خرداد 1386
سه اپیزود از یک نما !

 

 

همین حالا

همین حالا برخیز

             خاطرات زیادی دارم

از فـردایی که هیچ گاه نیــامـد

این خوش یمن ترین لحظه است

برای کاری که یک عمر به عقب انداخته ایی!

.

.

.

برای حذف این اپیزودا به اندازه کافی دلیل دارم...

.

.

.

جامانده ها: 

۱- گفت شمارش معکوس از 298 شروع شده! و من ولی تنها حسم بیزاریه... بیزاری از تمام آرزوهای دنیا!

۲-چقدر امروز بهت احتیاج داشتم... اومده بودم یواشکی از دور نگات کنم و برم... نمی دونم چی شد… نتونستم برم...اختیار پاهام دستم نبود مثل اشکام… نمی دونم جرات من زیاد شده بود یا دل تو خیلی تنگ... دیدی بی معرفت نیستم...دیدی… دیدی هیچی واسم عوض نشده...باور کردی...دیدی من همون آدم سابقم... فهمیدی حتی اگه نیامم دلم اینجاست...خودت که از هر کسی بهتر میدونی اینجا واسه من شده پاره ایی از زندگیم...همین جایی که تو توش آروم گرفتی ...همین پایین...وسط همین سکوت... کمکم کن... من واسه تحمل این درد خیلی کمم... من صبر می خوام... صبر می خوام ...صـــبر...صـــبر...صـــبر... من دوست دارم مثل همیشه مقاوم باشم...  ای کاش می شد... نمی تونم.... نمی تونم... نمی تونم...

کاش جای نیمه اول و دوم امسال  باهم عوض می شد...

 

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:10 | | لینک به این مطلب