بازی را عوض میکنی
و خود را
از طنابی می آویزی
که سالها پیش بر آن تاب خورده ای
ما
تکرار تکه های همیم...
"گروس عبدالملکیان"
عصر یک روز گرم تیر ماه 86
من ، عادله ، 5 راه سناباد!
یک دنیا حرف... خنده ، نصیحت ، انتقال تجربه !
حرفهای جودی ، تعجب من... سادگی و بی ریاییش...
وعجیب اینکه جودی مهمان مشهد بود و میزبان ما!!! مهربانی بی حد مادرش و خنده های ما از داستان جودی در مورد شربت درست کردنای مادر ....
دلهره ی عادله در تب و تاب خریدن جهیزیه و همراهی جودی با ما در کوچه پس کوچه های سناباد... و چقدر دوست داشتم سناباد همچنان ادامه داشت تا بازم پیاده می رفتیم و کاش موبایل جودی خبر پشت در موندن بقیه رو نمی داد...
بعد من بودم و عادله که هنوز چشماش مثل قبلا هاست... مثل وقتایی که تو دانشگاه همیشه می دویید تا به همه ی کارهاش برسه و همیشه هم تو چشماش دریای آرامش بود... اون شب کلی خرید داشت و تنها یه روز مرخصی! صورتش خانومی تر شده بود اما آرامش چشماش هنوز همون جوری بود... مثل دوییدنهای دانشگاه...
و هر دو رفتند تا بازم من بمونم و غروب های دلگیر این شهر....
.
.
.
جامانده ها:
۱- آره... حق با توئه! من کله شق تر از اونیم که بخوام کم بیارم...!
۲- عروسی توئه و من ترجیح می دم نباشم ... ترجیح میدم برم اون دور دورا... تا هیچ کس نبیندم...نمی دونم چی بگم! دلایلشو بهتر از من میدونی...
دعا کنید برنامه مسافرتم جور شه... عجیب بهش احتیاج دارم...
۳- خاطرات پراکنده گلی ترقی رو خیلی دوست دارم... یه روزایی رو واسم زنده میکنه...
۴- هیچ نشونه ایی نمیذارم... این یه بازیه جدیده!
می دانم هر لذتی که میبریم تاوان رنجی را در پی دارد. دیگر شانه هایم طاقت تحمل هیچ رنجی را ندارد. شاید بهتر است لذت ها را به دنیا واگذارم و باقیمانده جسدم را تشییع کنم.
نه راه پس دارم ، که پس رفتن را دوست ندارم و نه راه پیش باز است که در آن افق هیچ امیدی نیست. یا بهتر بگویم افق ها چنان دورند و آلوده به سراب و چنان برای رسیدن به آنان باید رنج کشید و طاقت آورد که از تحملم بیرون است.
"بوی تمشک وحشی"
.
.
.
هفته پیش توی شرکت به شدت به مقام ما ارج نهاده شد و یه کادو به همراه مبالغی تعریف در خصوص منزلت بالای زن و جایگاه رفیع اون در نزد مسلمونا و خصوصا ایرانیا حواله ی ما شد... دلم انقد از بی حرمتها تو این جامعه خون بود که همون جا می خواستم همه حرفاشونو بالا بیارم.... این حرفا رو وقتی داشتم می شنیدم که هنوز حرکت زشت یه مرد بی شخصیت تو یکی از شلوغترین خیابونای مشهد جلوی منو دوستم از ذهنم نرفته بود... وقتی حرف از اون جایگاه رفیع می زد با خودم گفتم راست می گه اگه انقدر این جایگاه رفیع نبود وقتی کنار خیابون منتظر تاکسی می ایستیم 10 تا ماشین صف نمیکشن... احتمالا هر 10 تا با یه نیت خدا پسندانه می خوان ما رو برسونن تا جایگاهمون خدشه دار نشه.... چقدر زن بودن تو این کشور زجره... رییس می گفت زنها ی ایران برای مردها انقدر نجیب و محترمن که هیچکس غیر از پاکی و عفاف فکر دیگه ایی در موردشون نمیکنه!
و من توی ذهنم مرور می کردم که آخرین باری که داشتم از حرم بر می گشتم و تو تاکسی چادرمو از سرم در آوردم راننده بهم گفت: جووون حالا شد و ... و بقیه حرفاش که نمیتونم بنویسم...
روز زن و هفته زن هم تموم شد و سر و ته قضیه با یه کادو هم اومد اما سر زخمهای وا شده ی ما کی هم میاد؟...
چقدر زن بودن تو این کشور زجره....
.
.
.
حسادت کردم! گل توی دستام خشک شد...حسادت کردم! حتی نذاشتمش پیشت... حسادت کردم ! دلم می خواست فقط من باشم و تو... نه تو و اون...حسادت کردم! حتی نیومدم ببوسمت... ببخش حسادت کردم! آسمونیه جدا از زمین من روزت مبارک...
.
.
.
جامانده ها:
۱- دارم بد می شم...این روزا خیلی دلم از دست خودم می گیره... نباید مسخره ش می کردم..حتی با وجودی که انقد ازش بدم میاد... حتی با اینکه رفتارای اونم خیلی زشته... خدایا کمکم کن... می خوام مثل قبلم بشم.. مثل اون وقتا که همه رو می بخشیدم... خدایا می ترسم... می ترسم... می ترسم دلم سنگ شه... خدایا کمکم کن...
۲- دیگه می تونی تنها بری کانادا... آزاد آزاد ! خوابهایت آشفته مباد....
۳- انقد خوب مینویسه که هرکاری میکنم انقد ازش تعریف نکنم نمیشه...
۴- این مطلب قرار بود 8 روز پیش پست بشه... یه کم تاریخ مصرف گذشته است اما دوست داشتم بذارمش...


