باید روی نوار ذهنی حماقت قدم گذاشت... باید لبخند زد و زانوها را کمی خم کرد ، اما نه برای سگ ها . سگ ها خوبتر از آدم ها نوار حماقت هایشان را دريده اند... هاری حد تمرد است، حد گسیختن نوارهاست...
"نادر ابراهیمی"
.
.
.
راه رفتم...
از اين خيابون به اون خيابون...
چي بگم...
لبريز از گفتنم نه نوشتن...
قدم زدم... فكر كردم... هوا اين روزا خيلي سوز داره... شمردم شمردم شمردم... يك دو سه ... مي خواستم از سرم بيرون كنمش... نه ! شايد هم از دلم... يك دو سه... زيپ كاپشنمو بالاتر كشيدم ... دستامو دوباره كردم تو جيبم... بازم راه رفتم... هوا اين روزا خيلي سوز داره ...يك دو سه...رو صندلي جابه جا شدم... محكم به ساندويچم گاز زدم... ها كردم ، بعد به بخاري كه تو هوا پخش مي شد نگاه كردم... سردم شد! يك دو سه ... يكباره و دوباره و صد باره تو گوشم زنگ مي زنه:به چيزي كه دل نداره دل نبند دختر... يك دو سه ... راستي هوا اين روزا ،اينجا ، يه جورايي خيلي سوز داره !...
.
.
.
"انگار در مکثی خالی
میان دو دقیقه پر هیاهو
نشسته ام
میان بی نهایت گذشته و بی نهایت فردا"...
پ.ن:دردي مثل هرزگي... هرزگي يك مرد...
جامانده ها:
1- از اين تغييرا بيزارم...دعا كنيد خدا تحمل قبلمو بهم برگردونه... دعا كنيد...
2- فقط 4 روز تا 100 روزش باقي مونده... فقط 4روز ...
3- دعا مي كنم همه چي درست شه خواهري...
4- پس چه مي تواني ، تو ! كه آن همه مي توانمي...
بگذار ببارد
خاطره ي دريا
ببارد ياس
ببارد اسب
ببارد موسيقي
و تو بباري
و حقيقت
.
.
.
دلم خوش بود كه امسال بعد از اون همه دوندگيو تلاش يه صاحبخونه درس خونده گيرم اومده كه چيزي از شخصيت و ادب سرش مي شه...زهي خيال باطل... انگار متاسفانه فضولي جزيي از زندگي روزمره خيلي از مردم ما شده...
چند شب پيش دوستم اومده بود خونه ي من. صبح من كار داشتمو بايد ساعت 6 ميرفتم شركت. اونم 8 كلاس داشت و حتما بايد ميرفت. قبل خواب قرار گذاشتيم كه من كليد داخليو بذارم واسه اونو كليد كوچه رو با خودم ببرم .خلاصه ساعت 5/7 دوستم بهم زنگ زد و خيلي شاكي گفت كه صاحبخونه درو روش قفل كرده و رفته!...دوستمم انقد جوش آورده بود كه نزديك بود منو درسته قورت بده كه البته حقم داشت چون احتمال حذف شدنش 90% بود...خلاصه منم مجبور شدم مرخصي بگيرم و بيام خونه تا دوستم انقد پشت در نمونه! و نتيجه اين شد كه هم من از كارم موندم و هم دوستم از كلاسش!...و من بعدش فهميدم تنها دليل اين كارآقاي صاحبخونه اين بوده كه فكر ميكرده كفشاي دم در مال پسره و من هنوز نمي فهمم كدوم پسري كفش پاپيون دار مي پوشه و اصلا كدوم دختري با داشتن يه صاحبخونه فضول كفش يه پسرو دم در ميذاره ؟! و چرا بقيه تا يه دختر تنها ميبينن به خودشون اجازه ميدن تحت عنوان دلسوزي همش تو كارش دخالت كنن... اگه ميخنده فكر نكنن اكس خورده...اگه گريه ميكنه فكر نكنن از يه پسر پا خورده...اگه سرشو بالا ميگيره نگن خيره است و دنبال شوهر مي گرده...اگه سرشو پايين ميگيره نگن حتما يه كاري كرده و از خجالت همش سرش پايينه...
بازم هوایی شدم... دلم ... دلم یه چیزی می خواد که فکر کنم مزه آزادی میده...فکر کنم...
جامانده ها:
1- صاحبخونه مو كه ميبينم ياد مادام گرگه "گلي ترقي" مي افتم ... خب منم اسمشونو از امروز ميذارم موسيو گرگه و مادام گرگه!
2- نمايشگاه كتاب مشهد امسال بدتر از اون چيزي بود كه فكرشو ميكردم...
3- حريمم...
راستی! کاش دلم انقدر نازک نبود...
تيك...تاك
كبوتر لحظه
با رفتار سنگين عقربه ها مي پرد
و در ميدان شش ترانه كوتاه
با سپيده ديدار مي كند
ستاره تابان!
پيش از آنكه صفحه ساعت دو نيمه شود
ميان زمان به ايست
تا بتازم
از تو بگذرم
و با پولك هاي خيس نقره
جهانم چراغان شود.
"ابراهيم فشكي"
كامپيوترم درست شده... بهونه هامم واسه ننوشتن ته كشيده...
يه سقفم واسه خودم پيدا كردم...اونم با يه عالمه دوندگيو سختي و مشقت!
هفته پيش سه تا از فيلمايي كه دوست داشتم ببينمو ديدم... فيلم "روياي 1900 " تورناتوره كه مثل بقيه كارايي كه ازش ديده بودم عالي بود و واقعا فيلمش ذهن آدمو درگير ميكرد... فيلم 21 گرم كه اونم واقعا قشنگ بود ...خصوصا ديالوگاي آخر فيلم كه راجع به مرگ بود... و روز سوم "لطيفي"...
حرفام كم كم داره رو زبونم مياد...وسط اون همه بي تفاوتي حرفامو مي زنم... سبكترم... باور كنيد سبكتر...
جامانده ها:
1- حس بزرگتر شدن... حس نزديكتر شدن به مرگ... حس فوت كردن يك سال ديگه... و يه عالمه حس گفتني و نگفتني ديگه... تولدم بود ! ازهمه اونايي كه يادم بودن و تبريك گفتن ممنونم . از سربازان وطن چه سابقه دارها و چه آموزشی ها! تا عادله و عطیه وکلپاسه! فقط يكي مونده كه تبريك نگفته ! بهش لينك نميدم شايد ...شايد شرمنده شه...
2- ماشين خريده اما با اتوبوس طي طريق مي كنه... و آخر هفته ها فاصله ي دو شهر رو طي مي كنه تا نصفه روزي ماشين سواري كنه و آينه هاي جلو و عقبو تنظيم كنه و نيمچه دوري بزنه و شايدم نيمچه مخي!!! در هر صورت ، اي مردم ! با احتياط تر برونيد چون پسرك هنوز" راننده تحت تعليمه"...
3- "نگاه كن صنوبرهاي لخت پاييزي ، چقدر صبور ما هستند..."


