تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
یکشنبه بیست و سوم دی 1386
برف و دستهاي ما...

 

نگاه كن چه برفي مي بارد

شايد حقيقت آن دو دست جوان بود

كه زير بارش يكريز برف مدفون شد...                         "فروغ فرخزاد"

.

.

.

 

 

 

                                    دستهاي ما...

 

                                     

خيابان سلمان فارسي ۱۷ دي ماه

 

                                    

خيابان جنت ۱۸ دي ماه

 

ميدونستي!؟ اگه اينجا بودي تو بغلت قايم مي شدم تا سردم نشه!....

 

جامانده ها:

1-      مشهد اين روزا ، روزاي زوج ابري و برفي مي شه و روزاي فرد آفتابي! و اين يعني اونايي كه روزاي زوجن كلاسشون هي تعطيل مي شه و كلاس من كه روز فردم هي تشكيل!

2-      خدا كنه گاز وصل شه... دلهره دارم...دلهره اينكه چي جوري شبو صبح ميكنيد ... اينكه تو خونه ايي كه آدم راه ميره بخار ها كردنش تو هوا ديده شه... از فكر سرما خوردن بچه ها... از صداي گرفته ي تو... دلهره دارم... دلهره دارم... دعا كنيد...

3-      پانزدهمين روز قطعي گاز...

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:56 | | لینک به این مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
چیزی شبیه مرگ
                

                                 

در غفلت خاموش همین صبح و شام صبور

همیشه چیزی شبیه مرگ

در عادت آسوده ما تکلیف آخر است.....           "سید علی صالحی"

.

.

.

امروز با مهندس "ناصر باقرزاده" استاد مهربان دانشکده معماری و شهرسازی دانشگاه آزاد مشهد وداع کردیم...

روحش شاد...

 

نوشته شده توسط هدیه در 15:51 | | لینک به این مطلب
سه شنبه یازدهم دی 1386
بی نظیر!
 

ميل مرگي عجيب در من است

مثل شباهت سين به اصوات سادگي

مثل شباهت زندگي به نون و القلم *...

.

.

.

تازگيا به اين نتيجه رسيدم كه هيچكس اندازه من در زمينه دكتر پوست و ضمائمش! جو گير نيست و پول الكي خرج نكرده! به محض اينكه از يه دكتر پوست (اعم از متخصص ليزر درماني و متخصص معمولي گرفته تا متخصصاي گياه درماني) يه تعريفي ميشنيدم (كه البته قريب به يقين اين تعاريف كشكي بودن) يا يكي از دوستام ميخواست بره دكتر پوست ، سريعا مي رفتمو و بعد از كلي خرج و تو نوبت ايستادن و به جان خريدن خطرهاي احتمالي! يه نسخه ميگيرفتم و هر بار هم موقع خريد داروهاش به اين نتيجه ميرسيدم كه پوستم خيليم خوبه و بي خيال خريد دارو مي شدم!! چند روز پيش هم طبق عادت مالوف به اصرار يكي از دوستام كه خودش مي خواست بره پيش يكي از اين متخصصاي گياه درماني باهاش رفتم يه جايي كه بيشتر شبيه مغازه بود تا مطب. دوستم كه مشكلشو گفت منم طبق معمول جو گير شدم كه در مورد رويايي شدن پوستم سوال كنم. اين سوال كذايي همانا و گرفتن 10000 تومن حق ويزيت ناقابل از بنده همان. البته + يه پلاستيك كوچيك جوشونده .... لازم به ذكره كه اين دفعه به يه جاهاي نگارنده خيلي فشار اومده و قول ميده كه حداقل تا يه سال ديگه سراغ هيچ آدمي كه به پوست مربوط ميشه نره!

 

جامانده ها:

1-يه كلاس آموزشي ميرم كه 42 جلسه ازش گذشته و بعد از اين همه وقت همكلاسيام انقدر خنگن كه هنوز يه كار ساده رو نميتونن انجام بدن... فكر كنيد من چقدر زورم اومده وقتي استادمون بعد امتحان اين دوره بهم گفت: به نظرم مياد تقلب كرده باشي!

2- بي نظير بوتو رو دوست داشتم... از خيلي وقت پيش ... از همون موقعها كه بابام

واسم توضيح داده بود كه اين خانومه نخست وزير يه كشوره ... حتي اون موقعي كه متهم به فساد مالي شد...وقتي بعد از اون همه وقت دوباره برگشت و رييسمون از اينكه انقد چاق شده خوشحال بود هنوزم دوستش داشتم... همه ميميرن حتي اونايي كه فكر ميكنيم قويتر از اونين كه بميرن! ياد اين جمله گلي ترقي تو داستان پدرش افتادم:" من از فولادم و فولاد هيچوقت زنگ نميزنه" ... ولي هر فولادي بالاخره يه روزي زنگ ميزنه...

.

.

3- ديگر سفارشي نيست

    تنها جان تو و جان پرندگان پربسته ايي كه دي ماه به ايوان اين خانه مي آيد*...

"سيد علي صالحي"

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 22:49 | | لینک به این مطلب