هوا، بوی باران گرفتهست
زمين، بوی لبخند
گمانم
نسيم نگاه تو اين دور و برهاست.
" ميرافضلي"
.
.
.
ديروز شايد واسه بيستمين بار داستان گل هاي شيراز كتاب "دو دنيا" رو مي خوندم... هميشه وقتي مي خونمش يه جوري مي شم...واقعا عاشق اين داستانشم...نمي گم دوسش دارم! مي گم عاشقشم...
عاشق شدناي يك روزه ي نوجووني
"مادام يلنا تصميم گرفته كنسرت "گل هاي شيراز" همراه با ساز و آواز و اشعاري از رهي معيري باشد. ما گل هاي شيراز اهل شعر و كتاب هستيم و تا اسم رهي معيري به گوشمان مي خورد، سخت به هيجان مي آييم. روزي كه به كلاسمان مي آيد سرخ و سفيد مي شويم و هزار تا آه مي كشيم. پريوش خودش را به غش مي زند و ميترا گريه اش مي گيرد. من دو تا كتاب كلفت با خودم آورده ام . آنها را زير بغل مي زنم و جلوي او رژه مي روم. آقاي معيري چشم هاي سبز و قد بلند دارد و طوري به ما نگاه مي كند كه انگار عاشق همه ماست. دست كم ما اين طور فكر مي كنيم. گل هاي شيراز از شدت رقابت و حسادت به خود مي پيچند..
مادام يلنا علاوه بر كلاس رقص ، كلاس شمشير بازي هم داير كرده است.معلم شمشير بازي پسري جوان است كه كفش و جوراب سفيد مي پوشد و شلوارش آنقدر تنگ است كه نمي تواند بنشيند. آقاي معيري از يادمان مي رود و دسته جمعي عاشق او مي شويم..."
قراراي آخر هفته
"پاتوق جوان ها و دوستان من جلوي بستني فروشي ويلاست. بستني ميوه ايي پديده ايي جديد است كه از فرنگ امده و بوي دنيايي ديگر را مي دهد ، دنيايي آن طرف مرزها . مزه ي اين بستني با تمام مزه هايي كه تاكنون چشيده ام فرق دارد. چيزي ست مثل مزه ي اولين عشق ، اولين نمره ي بيست ، اولين سيگار يواشكي"
و آخراي داستان كه مي رسه به سرنوشت دون ژوان باغ فردوس!
"وقت مي گذرد...
گل مريم مي نشيند روي زمين و و با انگشتان ظريفش خاك را چنگ مي زند. دلداريش مي دهم. مطمئنم كه پرويز ، قهرمان شنا ، قهرمان دو ، قهرمان شمشير بازي ، پرويز فضانورد ، كوهنود ، كاپيتان كشتي ميتواند از خودش دفاع كند. نشسته زير خاك ها و منتظر است او را بيرون بكشند. هيچ اتفاق بدي برايش نخواهد افتاد. شانزده سال بيشتر نداشت. عاشق گل مريم است. محال است بميرد. محال است يك خراش بردارد. گوني پشت گوني خاك از چاه بيرون مي كشند. مادر پرويز او را صدا مي زند، جواب نمي دهد. هوا رو به تاريكي ست . چراغ زنبوري و فانوس و چراغ نفتي آورده اند. جمعيت يك مرتبه هوار مي كشد. جسد پرويز را بيرون آورده اند..."
اين توصيف هاي زنده ي "گلي ترقي" شاهكاره...
.
.
.
جامانده ها:
1- "خسرو شكيبايي" عزيز هم رفت...چقدر پری خوانی هاشو دوست داشتم.. روحش شاد...
2- امروز واسه هميشه "جايي ميان نفرت و تو " رو بستم... چقد دوري/چقد دوري/چقد دور...
3- دل من حالش خوشه / اصلا بلد نيس بگيره / ولي خيلي تنگ مي شه / گاهي مي ترسم بميره...
در را پشت سرت ببند
پنجره را باز گذاشته ام
چه قدر به هوا محتاجم
هوا در سرنگي كوچك
"گروس عبدالملكيان"
.
.
.
خدا از سر تقصيرات همه بگذره خصوصا من كه مي خوام شرح كام يافتگي يه بنده خدايي رو بگم!
خب بطور طبيعي بين همكاراي ما كه تازه متاهل مي شن يكسري موارد مشابه ايي مثل صبح دير اومدن، خواب آلودگي ، شنگولي و گيج بودن وجود داشت كه همه سعي مي كردن تو اين مدت بار اين همكاران كام يافته! رو به دوش بكشن.. با توجه به تاثير بسيار زياد فصل بهار در يك چيزهاي خاص! امسال هم چند تا از همكارامون مزدوج شدن. يكي از اين افراد يك خواهر محترمه بود كه از فرداي عروسي به مدت 3 هفته هر روز تو نمازخونه مي خوابيد و همكاراش جورشو مي كشيدن.حتي يه بار هم در حين كار كردن خوابش برد و سرش محكم خورد رو ميز (همچنانم جاش مونده). اما مورد مهمي كه مي خوام بگم راجع به يكي ديگه از اين كفتراي عاشقه كه اتفاقا يكي از مهندساي رده بالامونم هست كه چون يكسري پروژه هاي مهم دستش بود و يكسري جلسات سري مي رفت خيلي بقيه نميتونستن تو دوران كام يافتگي هواشو داشته باشن. چند روز پيش يكي از همكاراي خانوم (ايضا متاهلمون!) در حاليكه از خنده سرخ و سياه شده بود اومد تو واحد من و بهم گفت مهندس ... رو ديدي؟ گفتم نه . بهم گفت حتما ببينش چون واقعا نوبره تازه زنشم خيلي ديدن داره!!! خلاصه من فكر كردم قضيه مربوط به خواب آلودگي و اين صوبتاست و ديگه دنبالشو نگرفتم .فرداش يكي از همكاراي مردمون اومد تو و به يكي ديگه گفت ماشالا زن مهندس ... شير زنه!! منم طبق معمول خودم پرت كردم وسط بحثو گفتم: ااااا مگه شما خانومشونو ديديد؟؟ كه يدفعه جفتشون زدن زير خنده!
تا چند روز پيش كه تو اتاق اين آقا جلسه داشتيم . چشمتون روز بد نبينه به محض اينكه اومد توي اتاق من از شدت تعجب چشام داشت در ميومد و فكم ميوفتاد پايين! مهندس كام يافته ما هم سعي كرد زير نگاه متعجب همكارا به روي خودش نياره و سريع رفت بيرون... همين كه پاشو گذاشت بيرون اتاق از شدت خنده آقايون رفت رو هوا.... (تصور كنيد اين آقا 1ماه و نيم از ازدواجش گذشته اونوقت زير چشماش به شدت گود رفته و مثل اينكه يكي بادمجون زير چشمش كاشته باشه سياه سياه شده!! دقيقا مثل اينكه يه فصل سير كتك خورده) خلاصه من سعي كردم خودمو مشغول نشون بدم اما آقايون همكار ما تازه شروع كردن به مسخره بازي . يكي مي گفت نكنه مهندس مريضي چيزي گرفته؟ اون يكي مي گفت من ميدونم دردش چيه آخه خودمم 10 سال پيش از اين مريضيا گرفته بودم!! اون يكي مي گفت طفلكي حتما داره واسه دكترا مي خونه و خيلي به چشماش فشار مياره! يكي ديگه مي گفت شايد زمين خورده و رو زمين بادمجون بوده خورده تو چشاش... باز يكي ديگه مي گفت شايد خانومش از اين آبجي كوماندوهاست!... خلاصه هر حرفي كه زده ميشد همه پشت سرش ميزدن زير خنده و فقط من سعي مي كردم خودم به نشنيدن بزنم كه يعني اصلا نمي فهمم شماها چي مي گيد خيلي دختر خوبيم و اين صوبتا...
به هر حال هر روز كه مي گذره در عوض بهبودي، پاي چشم اين آقا سياه تر و بدتر ميشه و خنده برو بچز هم به راهه! من واقعا نميدونم چش شده! (نجيب بازي:دي) فقط خدا آخر و عاقبت ما رو به خير كنه!
جامانده ها:
1- همه مي گن فقط تويي كه تغيير نكردي... اما فقط من ميدونم چرا!
2- "هوا در سرنگي كوچك" باور كن!



