بوي ابتذال
بوي دلهـــره
نگرانم
و
از هر چه اسب بيزار!!!...
.
.
.
چند وقت پيش... طبق معمول داشتيم با اون حرفاي تكراريمونو مرور مي كرديم و تمامي پيامك! هاي رد و بدل شده با تمامي عناصر مذكر و مونث و ايرانسلي و ...رو بررسي مي كرديم و اون داشت باز از اول تمام داستانهايي كه در طول يك روز اتفاق ميافتاد و تعريف ميكرد و از عروس نوه عمه و بعضيا گرفته تا پسر عموي دخترخاله همسايه بد مي گفت كه يدفعه يادش اومد جديدا يه عالمه نامه از خان دائيش تو خونه مامان بزرگش پيدا كردن و اينطوري شد كه حرفاي ما وارد فاز جديدي شد!
خان دايي جان محترم يه سي چهل ساليه اونور آبه و نامه ها مال سالاي اول رفتنش بوده .
...
نقطه قوت خان دايي جان در اين نامه ها دست گذاشتن روي پيوندهاي عميق خانوادگي و تاكيد بر عدم غفلت از خانواده و ميزان زاد و ولد و غيره بوده و با نگاهي تيز بين و از وراي ميليون ها كيلومتر نگاه چپ پدر به مادر رو حس كرده و با پشتكاري مثال زدني و از راه دور سعي در آموزش تنظيم خانواده داشته(كه البته لازم به ذكره كه بعلت تحولات داخلي ايران و دير رسيدن يكي از نامه هاش كار از كار گذشته و تعدادخانواده زيادتر شده و ...بگذريم!)
بهر حال نامه با سلام و درود بر پدر و مادر و خواهر برادراي متولد شده و حتي اون نوزاد تو شكم مادرش شروع و سپس روستاهاي اطراف شهرشونم ميپيموده و به عمه و شوهرشو بچه همسايه شو دختر شيرين عقل كدخدا! هم مي رسيده! و بعد كه به تمام زمين و زمان سلام مي رسونده ، تولد كليه نوزادهاي تازه متولد شده (و حتي در مرحله نگاه چپ چپ) رو تبريك مي گفته و بعد با يك حركت انتحاري و با گفتن جملاتي از قبيل " اميدوارم داداشي هفت ساله م بالاخره چلو كباب خورده باشه" و يا "كاش اونجا بودمو چهار دست و پا رفتن آبجي كوچيكه رو ميديدم" يا " اميدوارم اون داداشي تازه متولد شدم! دندون در اورده باشه" يا "داداشي پشت كنكوريم درس بخون كه بايد بياي اينجا پيش من كه من از دوريت آب ندارم و خواب ندارم و قس علي الهذا...) يهو تير خلاصو به قلبا ميزده كه يعني آره درسته ما اينور دنياييم اما حواسمون هنوز تو همون خونه قديميه خودمونه و خيلي بچه باحاليمو تغيير نكرديم و اين صوبتا... و خلاصه در يك لحظه قدرت بالاي خان دايي جان در بافتن آسمون به ريسمون و نهايتا رسيدن به وضعيت بد اقتصادي هويدا مي شده و در انتها خيلي رك اذعان ميكرد كه آقاجان بيا و انقد دلار بده كه ما داريم اينجا دست و پا ميزنيم و گروني زياد شده و دنياي بديه و تقصير ماركسيست و كمونيست و آنارشيست و آخونديسم و ... است و خيلي بي پولمو شاهدشم همين خودكار ماست كه ديگه رنگ نميده و من مجبورم نامه رو همينجا قطع كنم!
و النهايه آقاجان خدابيامرز آنچنان غرق خاكي بودن پسر ارشدش مي شده كه دامن از كف ميداده و نه نمي گفته!
.
.
جدا از شوخي سير تاريخي نامه ها خيلي جالب بود و يه مقدار وقايع نگاري هم توش داشت كه از قيمت نفت و دلار تا تحولات داخلي ايران و حرفاي روزنامه ها و رسانه هاي آمريكا رو هم شامل مي شد ... يه برهه تاريخي از قبل انقلاب تا سالاي جنگ ... به هر حال خدا خان دايي جانو با اينكه بيشتر از 20ساله كه نامه نداده حفظش كنه كه هم ما رو كلي خندوند و هم كلي اسير نوستالژي و حرفايي مثل الهي و جانم و قربونش برم كرد!!!
جامانده ها:
1- من... من دارم تمرين مي كنم كه هر چيزي ممكنه... حتي ممكنه تو در مورد من همچين حرفي زده باشي... حتي اگه من باورم نشه و براي مطمئن شدن از تو سوال كنم و دوست داشته باشم تو بگي نگفتي! ببين! من هنوز دارم تمرين مي كنم كه هر چيزي ممكنه... ولي...يعني تو همينقدر بي انصاف شدي؟...
2- اگه هزار تا ديگه از اين مانع ها بياد سر راهم من بازم همون كاري كه مي خوام انجام بدم رو انجام ميدم! نوشتم كه سال ديگه يادم باشه واسش چقد زحمت كشيدم و قدرشو بدونم!
3- بالاخره دفاع شد...
با پاهاي برهنه از دريا ميامدم
تا انتهاي غروب
وقتي كه كفش هايم پر از دانه هاي شن بود
وقتي كه صدف ها را به ارمغان تو چيدم
در يا پر از مهتاب بود
وقتي كه چشم منتظرم ستاره ها را بدرقه مي كرد
سپيده ي اندوه سر زد
و تنها مرغان سپيدي...
"عظيم خليلي"
.
.
.
يه تنفس حسابي ...
هميشه جنوبو دوس داشتم... نخلاشو درياشو آسمونشو...
رفتم جنوب! يعني رفتيم جنوب...
2 ساعت تو اسكله بندرعباس منتظر بوديم تا سوار لنج بشيم و بريم قشم...


از پا قدم خوبمون تا رسيديم قشم زلزله اومد و يه روستا خراب شد و چند تا از مغازه ها هم ريخت... بالاخره ما اينيم ديگه!

شب بعدشم بازم از پا قدم مباركمون برق كل جزيره رفت! بازم ما اينيم ديگه....
واسه ما كه برعكس همه فقط واسه تفريح رفته بوديم قشم ، جاهاي ديدنيش خيلي چسبيد...
جنگلاي حرا يه جور گيرايي خاصي داشت...يه جور وهم...سكوت...

و دريا...

.
.
.
پ.ن: بيشتر خوبي اين سفر به خاطر آشنايي با كسي بود كه نه روشنفكر بود و نه كتاباي صادق هدايت رو از بر بود و نه اصلا تو كل عمرش بيشتر از 2 تا كتاب خونده بود و نه وقتي راه مي رفت ياد نوستالژي ميوفتاد! كه اگه از اين قماش بود همون اول دكش مي كرديم. كسيكه فكر نكرد اگه دو تا دختر تنها تو يه شب تاريك كنار يه ساحل دور افتاده باشن ميشه يه عالمه فكر بد در موردشون كرد! كسيكه 3 روز طول كشيد تا بگه اگه بريم دلش تنگ ميشه و وقتي گفت فكر مي كرد بزرگترين راز زندگيشو گفته...! همين!



