تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
جمعه بیست و هفتم دی 1387
لباس فرم و مشهد 1404

سر به بالش می‫گذارم باز

هيچ رؤيايی فراهم نيست

هيچ فردايی...

.

.

.

من واقعا از این تعطیلات ممنونم كه باعث ميشه ما  به يه مسافرت كم و بيش مبسوط بریم.

                           ظهر عاشورا...ارتفاعات زادگاه مادريم

راستي شركت واسه خانوما لباساي فرم دوخته و ما رو موظف كرده كه بپوشيم..انصافا پارچه و دوختش خيلي خوبه اما بلا به دور هر كي منو مي بينه فك مي كنه حامله شدم و واسه اينكه قايم كنم لباس كيسه ايي پوشيدم ! از شانس من لباس من يه جوريه كه يه قسمتايي از بالاش تنگه بعد يه دفعه ميشه كيسه! بعد آدم نميدونه با اون خفگي بالاش چيكار كنه و اين كيسه پايينو چي جوري جمع كنه! رنگشم كه سورمه اييه ديگه واويلاااااا... همكاراي مرد شركتم در بامزگي و اظهار فضل درمورد لباساي ما گوي سبقت و از هم ربودن و مرتب تيكه ميندازن... يكيشون زنگ زده به داخلي منو گفته زنگ خورده بريد خونتون! يكي sms زده و گفته فردا با وليتون بياين مدرسه و...

طبق معمول اين در شرايطيه كه مردا هر چي دوس دارن مي پوشن و شركت فك كرده براي جلوگيري از هر گونه نگاه چپ و راستي! با توجه به اينكه تعداد مردا به خانوما دويست به هفته ، تن ما هفت نفر كيسه كنه كه رغبتي براي چشم چروني وجود نداشته باشه... ولي خب زهي خيال باطل!

باز من در عجبم كه داستان چاق شدن منو هيچكي غير از ترازو و خودم نمي دونست و كسيم متوجه نشده بود اونوقت رئيسم از وراي اون لباس گشاد چطور فهميده من بعد مسافرت اضافه وزن پيدا كردم و بايد رژيم بگيرم!!!

جامانده ها:

1- ضمنا امسال به جاي نوشته هاي ژينگولكي با اسپري و  از اين مسخره بازيا پشت ماشينا تو مشهد يه سوال فلسفي رو مطرح كرده بودن!

"از امام حسين چه مي دانيم؟ و برايش چه كرده ايم؟!"

2- از ديروز خطهاي همراه اول اينجا يك كمي قاطيه، sms هم كه send نميشه...اونوقت با چه اعتماد به نفسي تبليغات تلويزيوني اينا ادامه داره من نمي دونم.

3- فكر ميكنم يكي از مسخره ترين مسابقات جمع آوري ايده ، مربوط به مشهد 1404  بود ، كه كلي هم تبليغ كرد بياين ايده بديد به شهرداري و همكار شهردار باشيد و جايزه بگيريد و فلان و فلان... جديدا هم برنده هاش اعلام شد. براي اينكه با مغزاي متفكر شهرتون آشنا بشيد توصيه مي كنم بريد و ايده هاي 3 نفر اول و بخونيد و واقعا لذت ببريد... البته اين مسئله هم مطرحه كه شهرداري ايده هاي خوبو رد  كرده و نگه داشته واسه خودش كه مفتكي ازش استفاده كنه اونوقت..... به هر حال من كه به وجود اين ذهناي خلاق افتخار كردم و كلي خنديدم!!!

 

نوشته شده توسط هدیه در 13:23 | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم دی 1387
احساس سرباز پیک!

پاييز

يك زن زيبا بود

با گيسوان بلند آشفته

و دامن رنگينش

كه باز رخت سفر پوشيد

و در جستجوي بخت گمشده

بر راههاي ناشناس گذر كرد...

پاييز

رنگين كمان كودكي من بود

و سايه هاي مبهم يك زندگي

كه زود گذشتند...

                                                             "حمید پژوهش"

.

.

.

خب خوشبختانه هنوز يك روز از زمستون نگذشته من به سنت هميشگي و ديرين سرما خوردم و آب دماغم آويزونه... هنوزم دكتر نرفتم و سعي كردم با انرژي مثبت خودمو درمون كنم و در اين راستا تا حالا يه پاكت بزرگ شير و حدود يك كيلو ليمو خوردم...(البته دكتر نرفتنم بيشتر بعلت تمديد نكردن دفترچه بيمه م بوده نه نگرش مثبت ! و احتمالا فردا پس فردا كه تمديد شه مي رم دكتر) و دست به سينه منتظر معجزه ام كه انشالا اين دفعه خدا دو روزه دست از سر كچل من ور داره و خوب شم!

حالا با اين سر داغ تبدار و اين دماغ آويزون نميدونم چي جوري برم دنبال لباس واسه نامزدي دوس جون...

جامانده ها:

1- هي! اگه ميشه اون كافه پيانوي ما رو وردار بيار !

2- من خيلي خيلي خيلي تنبل شدم و يه احساسي تو مايه هاي سرباز پيك تو فال ورق بهم دست  داده!

3- همه چي تو اين خونه دست به دست هم داده تا دهن منو صاف كنه ، مي ميرم و زنده مي شم تا بااين سوكت داغون تلفن و اين كامپيوتر ويروسي بيام تو نت!

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:50 | | لینک به این مطلب