تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر
جمعه سی ام مرداد 1388
بی واژگی

اين روزا داغ آخرین روزای مرداده...  ميدونم و نميدونم...

خسته ام و نيستم...

سرگردونم

 مابين مزه ي گس خواستن و نخواستن...

ما بين طعم تلخ بودن و نبودن...

مابين دوست داشتن و دوست داشته شدن...

بين لبريز شدن و بي واژگي...

.

.

.

چه سخت است

دل کندن از شهر رؤيا

چه سخت است

بدرود با دستهايت....

 

نوشته شده توسط هدیه در 15:27 | | لینک به این مطلب
شنبه دهم مرداد 1388
این روزها
چمدانم را برداشتم و
آمدم
اما اين فقط يك شوخي ست
ويا لااقل تو باورنكن!
جدايي
بريدن درخت از ريشه است
و اره كردن زندگي
كه مرگ را رقم مي زند
اما من زنده ام
واين يعني من آنجايم
كنار تو
كنار تو و درخت توت و اسب

.

.

.

این روزا زندگی کردن هم دل خوش می خواد...

جامانده ها:

برای جامانده ها همین یک لینک از وبلاگ باران در دهان نیمه باز کافیه... برایمان عزیزتر شده ای...

 

نوشته شده توسط هدیه در 22:30 | | لینک به این مطلب