تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر - یک داستان ساده!
شنبه بیست و پنجم آبان 1387
یک داستان ساده!

حالا خراب از حيات سكوت تو

ميان ذهن من و زيارت تو

فاصله ايي ست ، فاصله ايي ست...

                                                                       "سيد علي صالحي"

.

.

.

 

دوست رفته يه شهر ديگه بخاطر گمشده ش...

من ميخام برم يه جاي ديگه واسه آرزوهام...

دوست مي گه اگه به مامانم بگي ديگه باهات حرف نمي زنم...

عقلم مي گه اگه مامانش بفهمه من دارم تنها مي رم تا آخر عمرم مي رم تو بلك ليست!...

دوست  فكر مي كنه اگه با گمشده ش زندگي كنه دنيا صورتي مي شه...

من فكر مي كنم اگه برم دنيا صورتي مي شه...

دوست از عطري كه گمشده ش واسش خريده مي زنه...

من عطرها رو مي ذارم تو كمد تا خاطره ايي نمونه...

دوست  با تلفن سرگرمه و خاطره...

من با كتاب سرگرمم و ياد...

دوست  فكر مي كنه ما داريم به آخرش مي رسيم...

من فكر مي كنم اينجا تازه اول راهه...

دوست  مي گه تو مي دوني از اينجا تا 30 سالگي چقدر راهه؟

من مي گم تو نمي دوني! به قد يه قدم كوچيكه...

دوست  مي گه زندگي يعني عاشق مي شيم ، مي رسيم و مي مونيم...

من مي گم زندگي يعني مي جنگيم تا عاشق نشيم تا نرسيم تا نمونيم...

دوست  مي گه كم تحمل شدي!

من مي گم بي تحمل شدم...

دوست  مي گه تو فكر مي كني اونجا هم ميز شماره 13 داره؟

من مي گم دارم 13 ها رو ميذارم و ميرم ، توام بذار!

من مي گم درد و دل هاي سه شنبه ها رو يادته؟

دوست  مي گه بيدار خوابيهاي جمعه ها رو چي؟

من مي گم وقتي رسيدم بيا با چشمامون فاصله ها رو بشمريم!

دوست  مي گه من تموم راه چشمامو مي بندم!

دوست  مي گه پياده روهاي گريه چي ميشه؟

من مي گم بازم پياده مي ريم م م م تا مرز گريه...

دوست  مي گه  تكليف بهت بهمن ماه چي ميشه؟

من مي گم به يادش هر سال فال بگيريم اما فقط نيمه بهمن!

دوست  مي گه يادته گفتيم مي خوايم خواستيم...

من مي گم خواستیم می رم می مونی...

دوست  منتظر يه برگه ست كه امضا كنه و بمونه...

من منتظر يه برگه ام كه امضا كنم و برم...

ديروز دوست  نوشت" از آفتاب خسته‫ام ، از آسمان ملول

                                                   عطر ترانه‫ای بفرست ای نسيم من! "

من نوشتم " دلتنگ رفتنم ، در جاده‫ای که آخر آن توی مِه گم است."

.

.

.

جامانده ها :

يه جامنوده بي ربط واسه 17 روز پيش: 8 آبان ششمين سال تولد دخترخوابگاهی و اولين روز وبلاگنويسي من بود!

يه جامنوده بي ربط تر: 24 آبان 24 ساله شدم!

يه جامونده اصلي: از همه دوستاي گلم كه به يادم بودن ممنونم...

نوشته شده توسط هدیه در 21:26 | | لینک به این مطلب