پاييز
يك زن زيبا بود
با گيسوان بلند آشفته
و دامن رنگينش
كه باز رخت سفر پوشيد
و در جستجوي بخت گمشده
بر راههاي ناشناس گذر كرد...
پاييز
رنگين كمان كودكي من بود
و سايه هاي مبهم يك زندگي
كه زود گذشتند...
"حمید پژوهش"
.
.
.
خب خوشبختانه هنوز يك روز از زمستون نگذشته من به سنت هميشگي و ديرين سرما خوردم و آب دماغم آويزونه... هنوزم دكتر نرفتم و سعي كردم با انرژي مثبت خودمو درمون كنم و در اين راستا تا حالا يه پاكت بزرگ شير و حدود يك كيلو ليمو خوردم...(البته دكتر نرفتنم بيشتر بعلت تمديد نكردن دفترچه بيمه م بوده نه نگرش مثبت ! و احتمالا فردا پس فردا كه تمديد شه مي رم دكتر) و دست به سينه منتظر معجزه ام كه انشالا اين دفعه خدا دو روزه دست از سر كچل من ور داره و خوب شم!
حالا با اين سر داغ تبدار و اين دماغ آويزون نميدونم چي جوري برم دنبال لباس واسه نامزدي دوس جون...
جامانده ها:
1- هي! اگه ميشه اون كافه پيانوي ما رو وردار بيار !
2- من خيلي خيلي خيلي تنبل شدم و يه احساسي تو مايه هاي سرباز پيك تو فال ورق بهم دست داده!
3- همه چي تو اين خونه دست به دست هم داده تا دهن منو صاف كنه ، مي ميرم و زنده مي شم تا بااين سوكت داغون تلفن و اين كامپيوتر ويروسي بيام تو نت!



