تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر - احساس سرباز پیک!
یکشنبه یکم دی 1387
احساس سرباز پیک!

پاييز

يك زن زيبا بود

با گيسوان بلند آشفته

و دامن رنگينش

كه باز رخت سفر پوشيد

و در جستجوي بخت گمشده

بر راههاي ناشناس گذر كرد...

پاييز

رنگين كمان كودكي من بود

و سايه هاي مبهم يك زندگي

كه زود گذشتند...

                                                             "حمید پژوهش"

.

.

.

خب خوشبختانه هنوز يك روز از زمستون نگذشته من به سنت هميشگي و ديرين سرما خوردم و آب دماغم آويزونه... هنوزم دكتر نرفتم و سعي كردم با انرژي مثبت خودمو درمون كنم و در اين راستا تا حالا يه پاكت بزرگ شير و حدود يك كيلو ليمو خوردم...(البته دكتر نرفتنم بيشتر بعلت تمديد نكردن دفترچه بيمه م بوده نه نگرش مثبت ! و احتمالا فردا پس فردا كه تمديد شه مي رم دكتر) و دست به سينه منتظر معجزه ام كه انشالا اين دفعه خدا دو روزه دست از سر كچل من ور داره و خوب شم!

حالا با اين سر داغ تبدار و اين دماغ آويزون نميدونم چي جوري برم دنبال لباس واسه نامزدي دوس جون...

جامانده ها:

1- هي! اگه ميشه اون كافه پيانوي ما رو وردار بيار !

2- من خيلي خيلي خيلي تنبل شدم و يه احساسي تو مايه هاي سرباز پيك تو فال ورق بهم دست  داده!

3- همه چي تو اين خونه دست به دست هم داده تا دهن منو صاف كنه ، مي ميرم و زنده مي شم تا بااين سوكت داغون تلفن و اين كامپيوتر ويروسي بيام تو نت!

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:50 | | لینک به این مطلب