تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر - یک مادیان و کره اش!
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
یک مادیان و کره اش!

روزا همش سرد و گرم ميشه... از اين همه خونسرديم حالم بهم مي خوره... چرا من هيچوقت گريه نمي كنم... چرا من هيچوقت نخواستم كوتاه بيام... حالم از اين غرور احمقانه م بهم مي خوره...  چرا هميشه فك كردم خيلي حاليمه... چرا هيچكي پيدا نشد كه بزنه تو دهنمو بگه از اون بالا بيا پايين...چرا اين روزا انقد پشيمونم.. چرا يه وقتايي آدمايي كه زياد حساب و كتاب مي كنن يدفعه عدداشون قاطي ميشه؟..... چرا بعضي چيزا رو نمي شه تو قالب معادله برد و حل كرد... چرا تو اين زندگي يه وجبي من هيچي با هيچي جور درنمياد...

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت ...

.

.

.

جامانده ها:

1- وای که این سایپا چقد واسم دوس داشتنی شده... استقلالیای عزیز سکته نکنن یه وقت

2- يه آدماي مهربوني تو اين دنيا هستن كه اگه ساعت11 پنج شنبه شب بهشون بگي دستگاه DVD تو وردار بيار نه نمي گن... معلومه دنيا انقدرا هم كه فك مي كردم بد نشده...

3- قرار هاي كافه 19 رو دوس دارم چون وسط همهمه هاي بقيه ،اين حرفا تو ذهنم گم ميشه...

 

نوشته شده توسط هدیه در 14:24 | | لینک به این مطلب