تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر - آچمز!
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388
آچمز!

در چشم هاي من آجر مي چينند

ديوار خانه ي تو

هر روز بالاتر مي رود

خداحافظ محبوب من !

تو را دوباره نخواهم ديد

حالا كه اين شعر را مي نويسم

كارگرها

 آنجا مشغول كارند!

       "رسول یونان"

.

.

.

آچمز شده بودم...

جامانده ها:

هوم م م م ... انگار واقعيت داره رسوخ مي كنه...

 

نوشته شده توسط هدیه در 19:50 | | لینک به این مطلب