تبليغاتX
پرســـه های یک مـهاجر - بعد از هفت سال دوباره از اول ...
چهارشنبه سوم تیر 1388
بعد از هفت سال دوباره از اول ...
 

آن لحظه
که دست های جوانم
در روشنایی روز
گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت
دلم
سایه ای بود ایستاده در سرما
که شال کهنه اش را
گره می زد ...

"حسین پناهی"

.

.

.

بعد از هفت سال دوباره برگشتم سرخط... برگشتم به عادت به یه غربت دیگه... برگشتم به از سر گرفتن تنهاییا... برگشتم به زندگی خلاصه شده توی یک چمدون و یک دنیا نگاه غریبه...خواستم ثابت کنم میشه به زحمت چیزیو ساخت و برای داشتن چیزهای دیگه ظرف چند روز ولش کرد... باید این راه درست باشه...باید...

جامانده ها:

ببین دوست جون ! ته دلم میخواستم مینای کنعان بشم اما نشد...

 

 

نوشته شده توسط هدیه در 21:38 | | لینک به این مطلب