<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پرســـه های یک مـهاجر</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/</link>
<description>همواره حسی غریب مرا به جایی می کشاند که تو نیستی...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 28 Nov 2009 06:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کمر 42 سانتی اسکارلت اوهارا!</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همسايه شرقى ام&lt;BR&gt;بيشه سپيدار دارد&lt;BR&gt;امشب باران&lt;BR&gt;ميان سپيدارها مويه مى كند&lt;BR&gt;تنها كنار پنجره ام &lt;BR&gt;خوابم نمى برد&lt;BR&gt;حشره هاى &lt;FONT color=#ff0000&gt;پاييزى&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;فوج فوج&lt;BR&gt;به روشناى من كشيده مى شوند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;BR&gt;        &lt;FONT size=1&gt;سو تونگ- پو (ترجمه: فرشته مولوى)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين روزها نصف وقتم به روزمرگي هايم مي گذرد و نصف ديگرش به فكر كردن به بعدنها...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خيلي هم دنبال لاغر كردن خودم هستم اما نميدانم چرا به اندازه ي گرمي تغيير نمي كنم. وقتي عكس دوستان قديمي را در فيس بوك مي بينم كه از 90 كيلوگرم به 50 كيلو تنزل كرده اند مقادير متنابهي حرف‌هاي ركيك نثار خودم مي‌كنم كه خب تو بايد از 48 كيلو ميرسيدي به اينقــــــــــــــــــــدر!!! (اگر ميزان كشش كلمه اينقدر را در عدد 40 ضرب نموده و سپس از عدد 4.71 كم كنيد حاصل چيزي نيست جز دور كمر بنده!) حالا فكر كنيد من كه هميشه فانتزي اسكارلت اوهارا را در سر داشته ام و تمام روياي من آن كمر 42 سانتي او بود چه مي كشم اين روزها... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در چند ماه گذشته بنده در گرماي آدم خفه كن اينجا بصورت پاندول ساعت از سربالاييها رفتم بالا و آمدم پايين ..اما زهي خيال باطل !چون تنها چيزي كه نصيبم شد بوي تندعرق بود و بس! &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از كلي تفكر پيرامون صورت مسئله به اين نتيجه رسيدم كه همه ي اين آدم اروپايي ها خصوصا پيرزن هايشان كه انقدر خوش هيكل هستند و با اينكه از نظر سني تنها 1 سال و 25 هفته از خدا كوچكترند همه‌جاشان به همه‌جاشان مي آيد اين كفش هاي خارجي خيلي خارجي رانينگ دارند و حتما مشكل من اين كفش هاي زاغارت كف صاف مد ِاين ايران است(يعني جوزدگي تا به كجا؟!!!)... خلاصه با كلي ذخيره و پس انداز و حساب و كتاب و جمع و كم رفتم يه كتاني رانينگ خريدم و بسي شاد شدم و آن چنان فكرهاي اروپايي كردم كه...(از بيان آن افكار غرب زده به شدت معذورم!!)...بعد از آن فكرها باز هم تصوير دوستان 50 كيلويي و كمر باريك اسكارلت اوهارا آمد در ذهنم و حالم را حسابي گرفت... به هرحال دوستان و دشمنان بدانند كه بنده درحال براندازي نرم عليه برآمدگي شكم و پهلوهايم هستم و همين روزهاست كه گوان استفاني بيايد و راز موفقيتم را بپرسد. اصلا خدا را چه ديد شايد هم طراحان مد ميلان و آگاتا روییز دلا پرادا براي بستن قرارداد مدل بيايند دست بوسم .  انشالاه :دي&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عاشقان بی شمار محترم بنده که به اینجا سر می زنید یک وقت خدایی نکرده فکر نکنید من خیلی وحشتناک شده ام و نظرتان برگردد:دی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Nov 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ای 25 سالگی...</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;از خاطرات وا زده تقويم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يک برگ کَنده می‫شود و&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                           کهنه می‫شويم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;میرافضلی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;25 سالگی هم تمام شد... به همین سادگی... پر از دلهره، تهوع‌آور، خسته‌کننده، شاد، لذت‌بخش، اندوهناک، شاید هم کمی سبک سرانه... یک ربع قرن به همین سادگی برایم تمام شد و رفت پی کارش...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک ربع قرن زندگیم تکه تکه شد در خانه ویلایی شاهی...در خنکای خانه باغ شهمیرزاد... درظهرهای دم کرده‌ی باغ فردوس سمنان ... در نوجوانی‌های جنت‌آباد و  آریاشهر... در جوانی‌های خانه به دوشی مشهد... تکه تکه شد و گذشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;5 سالگیم در آرزوی 20 سالگی... 20 سالگیم در آرزوی 14 سالگی... 14 سالگیم در آرزوی 25 سالگی...خب فک کنم این دور تسلسل حالا حالاها ادامه خواهد داشت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نمیدانم چرا هرچه فکر می‌کنم خاطره آن چنان پر رنگ و مهیجی در ذهنم پیدا نمی کنم... بهترین خاطره 5 سال اول زندگیم بمباران بود که موجب شده بود با دایی اینها هم خانه شویم و کلی کیف می‌کردم...5 ساله دوم مختلط بودن کلاس دوم ابتدایی‌ام بود که از هر لحاظ خوش می گذشت :دی ... 5 ساله سوم رفتن به استادیوم آزادی با لباس پسرانه و یاد گرفتن فحش های 18+ بود ... 5 ساله چهارم آمدن به مشهد و آغاز دوران مستقل شدن بود و 5 ساله پنجم (این یکی خیلی معاصر است بگذریم!!!...)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;فکر کنم تولد بی‌روحی در راه است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱-اثرات پیری کم کم دارد نمایان می‌شود ببینید چقد مثل پیرزن‌های وراج غر زده ام...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲-&lt;A href=&quot;http://filmneggar.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;احسان&lt;/A&gt; عزیز و &lt;A href=&quot;http://mehrvazh.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;دنیای&lt;/A&gt; نازنین ممنونم :)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جامانده تر: اشتباه حدس زده بودم. تولد با روحی پیش آمد اتفاقا !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز يك روز خاص است... </title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;يادم ميايد 11 سال پيش همينطور كه شاد و خرم داشتم كانال هاي مجاز تلويزيون خانه‌ي پدري را بالا و پايين مي كردم توي برنامه‌ي نيمرخ نامي يک آقايي گفت: امروز يه روز خاصه يعني 77.7.7 . آن آقاي خاص امير حسين مدرس بود به گمانم... من آن چنان منقلب شدم و حال عجيبي بر من مستولي گشت كه بيا و ببين...به غايت مرگ غصه خوردم كه چرا يادم نبوده. آن موقع ها كه خيالاتي‌تر و رويايي‌تر از حالايم بودم (حالا فكر كنيد اون موقع چه تحفه‌ايي بودم) فكر مي كردم آدم بايد در اين روز خاص يک كار خيلي خيلي خاص (البته از اين لحاظ نه از آن لحاظ !) انجام دهد. از اين رو طبيعي بود كه تا فيها خالدينم بسوزد كه مثل يك سيب زميني از مدرسه آمدم و خوابيدم و تلويزيون روشن كردم و تازه ساعت 7 هفتمين روز ماه هفتم سال 77 فهميدم خيلي روز مهمي است (از شما چه پنهان لابد فكر مي‌كردم مناسبت دوباره‌ايي كه از اين دست پيش بيايد موظف به خاطره تعريف كردن براي بچه‌هايم خواهم بود و آن وقت مجبورم بگويم چه مادر سيب زميني داشته اند!) به هر حال من از آن روز همش منتظر تاريخ بعدي بودم تا ببينم چه گلي مي خواهم به سر دنيا بزنم... باري ، خواننده ايي كه شما باشي بنده به محض قبول شدن در دانشگاه با بچه هاي جوادتر از خودم در خوابگاه از آن قرارهاي جوادي 88.8.8 ساعت 8 شب گذاشتم آن هم كجا؟ توي قبرستان زير حرم امام رضا!!(دليل انتخابم احتمالا بدليل عدم آشنايي با قسمتهاي ديگر مشهد بوده است گمانم) امروز كه نگاه مي كنم ميبينم خوشبختانه هم قبرستان حرم ساعت 8 بسته است هم من ديگر ايران نيستم كه نگران بر باد رفتن قول و قرارهايم با آنها باشم ..(ضمنا بيخود جوسازي نكنيد ، مسلما آنوقت كه داشتم قرار حرم را مي گذاشتم نمي دانستم 8 سال بعدش قرار است چه كس ديگري هم آنجا باشد!)&lt;BR&gt;خلاصه تا همين پارسالش كه هر چي زور زدم ديدم انگار آدم مهمي نميشوم با خودم گفتم حتما كه نبايد نابغه درسي و كاري شد و آدم معروف بود . در اين دوره زمانه داشتن شوهر درست حسابي خودش از اوجب واجبات است!...اين شد كه توهماتم وارد فاز ديگري شد و گفتم احتمالا يک آقاي واقعا محترمي با يك بنز سفيد با سرعت ميايد سراغم و من به او مي گويم بيا 88.8.8 عقد كنيم كه خيلي روز مهمي است و آنوقت بالاخره يك عمر خيال بافي هاي رومانتيكم به بار خواهد نشست... خب خوشبختانه تا اين لحظه كه ساعت ۸ به وقت محلی مي‌باشد هنوز هيچ بنز سفيدي غير از هماني كه هفته گذشته مثل غاز جلويش پريدم تا از خيابان رد شوم و او هم نامردي نكرد و يك كلمه ركيك &quot;ف&quot; دار نثارم كرد حتي برايم بوق هم نزده است چه برسد به مسائل ديگر...!&lt;BR&gt;خب اينجانب از ۱۱ سال پيش تا امروز غير از 2 بار جا‌به‌جايي و 2 بار ثبت نام در دانشگاه و نوشتن 2 تا وبلاگ و 2 بار تصادف رانندگي و 2بار عاش.. منظورم آش خوردن است :دي هيچ كار مهم ديگري نكرده ام ...&lt;BR&gt;امسال البته كمي فتيله توهماتم را پايين كشيده ام . در اين حد كه ترجيح ميدادم خواب باشم و يكدفعه تلويزيون را روشن كنم و يكدفعه بفهمم 88.8.8 و ساعت 8 شب شده و از اين همه بي مصرف بودن دچار مشكلات حاد نشوم... &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;تنها اتفاق امروز من این است که اولين وبلاگ من &lt;A href=&quot;http://2khtarkhabgahi.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;كلاس اولي&lt;/A&gt; شد...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 11:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال من، بی تو</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيزهايي آدم را بدجوري مي‌سوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نمي‌شود... مثل امروز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من امروز يك چيزي را از دست داده ام كه برايم خيلي چيز بوده است... حتي از چيز آن آقاي معروف هم چيزتر بوده... يك چيز تو مايه هاي يك همدم يك دوست يك يار يك همراه ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من هميشه دلم براي آن بخت برگشته هايي كه گوشي موبايلشان را از دست داده بودند به شدت مي سوخت و در حاليكه در ظاهر همدردي صميمانه ايي مي كردم در باطن و يك جاهاي خاصم عروسي بود كه اين اتفاق براي من نيوفتاده و نخواهد افتاد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;                          &lt;IMG alt=&quot;گوشي جونم :(&quot; hspace=0 src=&quot;http://img257.imageshack.us/img257/8313/w850mee.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خاطرات من و گوشي نازنينم شايد مثنوي 70 من باشد.. آخر ناسلامتي او 2 سال محرم رازهاي خيلي راز من بود خير سرم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا به نظر من فاصله ي ميان 23 تا 25 سالگي ميتواند حاوي تراژيك ترين داستانهاي عشقي يك نفر باشد و نازنين گوشی من پر بود از اين داستانهاي رنگارنگ ، ببخشيد منظورم همان تراژيك است...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اصلا مگر ميشود آدم گوشي W850i آنهم مشكي متاليكش را داشته باشد و ماجراهاي قلبي و روحي نداشته باشد... مگر ميشود بك گراندش آن عكس هاي دلبرانه ي شهناز تهراني گونه‌ي مرا داشته باشد و خاطرخواه پيدا نكند... تازه مي‌خواستيم تولد دو سالگيش را جشن بگيريم با هم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيزهايي آدم را بدجوري مي‌سوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نمي‌شود... مثل امروز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين سه روز من يك احساسي داشتم در حد تيم ملي ايتاليا و انقدر دچار ماليخولياي حاد بودم كه فكر مي كردم چه شاخي از چه غولي شكسته ام كه پا شده ام رفته ام يك مسافرت بك پكري در كشور همسايه ي اينجا ... بعد فكر مي كردم عجب موجود تيزي هستم كه گوشي نازنينم را در هفت لايه پنهان كرده ام و ته چمدان كوچكم جاسازي كرده ام كه اگر چمدان را هم بدزند او در امان خواهد بود... زهي خيال باطل... نمي دانستم بالاخره يكي از همين عكسهاي جوادانه شهناز تهرانيم كار دستم مي دهد و چشمان آن يابويي كه اتاق را نظافت مي كرده را آن چنان نوازش مي كند كه دلارهايي كه بالاتر از نازنين بوده را نمي دزد و فقط... اينجاي داستان خيلي مشمئز كننده است ... انقدر مشمئز كننده است كه هر وقت يادش ميوفتم نتيجه اش ميشود سرخي دماغم! هنوز گيجم... هنوز فكر ميكنم يك جايي قايم شده تا عيار دوست داشتنم را بسنجد ، اما حالا من كجا و او كجا... من بر گشته ام از مسافرت و فكر مي كنم او هنوز در آن كشور گرم شلوغ با آن مردان هيزش تنهاست... (اوه اينجايش چقد الكي رمانتيك شد!)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيزهايي آدم را بدجوري مي‌سوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نمي‌شود... مثل امروز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حالا اگر هم آن آقاي نه چندان محترم دزد بخواهد ارتباطي برقرار كند تا پولي بگيرد هم امكان ندارد ... هر چه تلفن در نازنين بود يا مال ايران بود يا اينجا ... واي شماره ها را بگو... با چه جان كندني در مدت 3 سالي كه سركار ميرفتم  آرشيو كاملي از تمام رده بالاهاي هم رشته ام را جمع كرده بودم و با همان‌ها به جماعتي فخر مي فروختم... آخ كه سوزش جاي خاصم شدت گرفت يك لحظه! چه بازيهايي داشت قربانش بروم... تازه روز پيشش جعبه لايتنرش را با آن دست چلاقم به روز كرده بودم... تازه قرآن هم داشت تويش! امسال كه قرآن براي مراسم شب قدر نداشتم همان را بالاي سرم نگه داشته بودم!!! واي واي واي... مسيج هايش را بگو... اصلا من يك آرشيوي جمع كرده بودم تا به عنوان سند افتخار به همسر آينده ام نشان دهم! احتمالا خدا پيش بيني كرده كه اينكار ممكن است كمي برايم گران تمام شود و ترجيح داده صورت مسئله را پاك كند... :( خب نشانش نمي دادم يا اصلا با همين پسرك آيريش كه خيلي اپن مايند است ازدواج مي كردم خدا... باز هم بگويم يا متوجه عمق فاجعه شده ايد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيزهايي آدم را بدجوري مي‌سوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نمي‌شود... مثل امروز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;من آخر هفته يك امتحان مهم دارم و كلي چيز مهم در آن مموري نازنين ذخيره كرده بودم... حالا دست مباركم مانده توي يك چيز سفتي كه اگر اشتباه نكنم شبيه پوست گردوهاي سمنان است... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امروز از صبح 5 دفعه زنگ زده ام به رسپشن خرفت آن مارگت هتل شوم و توضيح مفقود شدن چيزم را داده‌ام اما آقا بعد از كلي غر براي گشتن 5 باره‌ي اتاقم گفت هيچ چيزي آنجا نيست خانوم و گوشي را قطع كرد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;يك چيزهايي آدم را بدجوري مي‌سوزاند... يك جورهايي كه جاي زخمش حالا حالاها خوب نمي‌شود... مثل امروز ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;جامانده ها:&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1-با تاسي از &lt;A href=&quot;http://ebrahimraha.com/&quot; target=_blank&gt;ابراهیم رها&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://ebrahimraha.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;   موبايل مارو دزديدن         دارن باهاش پز مي دن :(&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;2-بهاره رهنما يه جايي تو فيلم &quot;دايره زنگي&quot; ميگه نذر كردم اگه ماهواره آزاد شه يه ماه سفره بندازم ، منم نذر كردم اگه گوشيم پيدا شه يه ماه بذارم دوستام مجاني باهاش زنگ بزنن (يعني فقط ببينين چقد واسم مهم بوده)&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://img262.imageshack.us/img262/360/w850me.jpg&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 Oct 2009 18:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>او تنها یک دل داشت...</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;ژنرالها علیه ژنرالها&lt;BR&gt;کودتا می کنند&lt;BR&gt;سرتیپ ها و سرلشگر ها علیه خودشان&lt;BR&gt;شما&lt;BR&gt;علیه یک &lt;FONT color=#ff3300&gt;سرباز &lt;/FONT&gt;کودتا کرده اید&lt;BR&gt;که هیچ ستاره ای                                                                                                               روی شانه اش یا&lt;BR&gt;توی آسمان نداشته و ندارد&lt;BR&gt;او مسلح نبود و نیست&lt;BR&gt;جز&lt;BR&gt;یک دست لباس و یک جفت کفش&lt;BR&gt;تنها یک &lt;FONT color=#ff3300&gt;دل&lt;/FONT&gt; داشت&lt;BR&gt;که شما ازش گرفته&lt;BR&gt;و سرش کلاه گذاشته ای&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;شهرام رفیع زاده&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;                                       &lt;IMG style=&quot;WIDTH: 201px; HEIGHT: 243px&quot; height=270 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://img515.imageshack.us/img515/1616/par3.jpg&quot; width=196 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;در این رابطه بخوانید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://mohegh.blogfa.com/post-201.aspx&quot; target=_blank&gt;بهنود شجاعی در مقابل چشمانم اعدام شد...&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://www.zananeha.com/&quot; target=_blank&gt;بهنود شجاعی اعدام شد..&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;A href=&quot;http://nikahang.blogspot.com/search/label/%D8%A8%D9%87%D9%86%D9%88%D8%AF%20%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%DB%8C&quot; target=_blank&gt;مرگ بهنود، مرگ احساس مادری انتقامجو، مرگ مهربانی &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 Oct 2009 05:24:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ماه رمضوناي خونه ي شما</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; دلم  ربناي شجريان رو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم شلوغي خيابونا قبل از افطارو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; دلم خلوتي خيابوناي مشهد بعد از كلاس زبان رو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم اون يه روز در ميوناييو ميخواد كه واسه افطار مي رفتيم خونه شما... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم خنده هاي ريز ريزمونو ميخواد كه مي گفتم بيا اينور وايسيم تا هادي برسوندمون... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم سريالاي ماه رمضونو ميخواد كه هيچوقت تلويزيون شما نمي گرفت...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم چايي و زولبياهاي طرقبه رو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم پياده برگشتنا از خونه ي شمارو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم روزاي 8 تا 12 كار كردناي اداره رو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم بن هاي مجاني ماه رمضون اداره رو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم خميازه هاي كشدار بعدازظهر رو ميخواد... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مهموني بازياي الكي رو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم خيالبافيهاي مجرديتو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم غر زدناي بي ماشينيمونو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم بهونه هاي الكي واسه روزه نگرفتنتو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم &quot;ضعيف شدم ، زير چشام سياه شده &quot; گفتناتو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم روز دفاع مامانتو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم 30 روز انتظار واسه افطاري دعوت شدن خونه آقاي ايكس! رو ميخواد كه هيچوقتم نمي شد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم صفحه چيدن پشت سر فرزانه واسه نياوردن افطاري در خونه تونو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم مسقطياي آرزو رو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم خجالت نيم كيلو باميه خريدنامو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم جوشن كبيراي مسجد خيابون قائمو ميخواد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم چرت زدنامون موقع قرآن به سر رو ميخواد ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلم همون نيمچه سفره ي افطار ته خيابون بابك رو ميخواد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اينا كه نوشتم منظورم غرزدن و ناليدن نبود ..خواستم بگم يعني بابا منم دل دارم....&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 15:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی واژگی</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;اين روزا داغ آخرین روزای مرداده...  ميدونم و نميدونم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خسته ام و نيستم... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرگردونم &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; مابين مزه ي گس خواستن و نخواستن... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما بين طعم تلخ بودن و نبودن... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مابين دوست داشتن و دوست داشته شدن...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بين لبريز شدن و بي واژگي...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه سخت است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دل کندن از شهر رؤيا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چه سخت است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بدرود با دستهايت....&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 11:56:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این روزها</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>چمدانم را برداشتم و&lt;BR&gt;آمدم&lt;BR&gt;اما اين فقط يك شوخي ست&lt;BR&gt;ويا لااقل &lt;FONT color=#990000&gt;تو&lt;/FONT&gt; باورنكن!&lt;BR&gt;جدايي &lt;BR&gt;بريدن درخت از ريشه است&lt;BR&gt;و اره كردن زندگي&lt;BR&gt;كه مرگ را رقم مي زند&lt;BR&gt;اما من زنده ام&lt;BR&gt;واين يعني من آنجايم&lt;BR&gt;كنار &lt;FONT color=#990000&gt;تو&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;كنار &lt;FONT color=#990000&gt;تو&lt;/FONT&gt; و درخت توت و اسب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این روزا زندگی کردن هم دل خوش می خواد... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای جامانده ها همین یک لینک از وبلاگ باران در دهان نیمه باز کافیه... &lt;A href=&quot;http://www.debsh.com/archives/2009/08/01/003346.html&quot; target=_blank&gt;برایمان عزیزتر شده ای...&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 18:59:42 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از هفت سال دوباره از اول ...</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن لحظه&lt;BR&gt;که دست های جوانم&lt;BR&gt;در روشنایی روز &lt;BR&gt;گل باران ِ سلامُ تبریکات ِ دوستان ِ نیمه رفیقم می گذشت&lt;BR&gt;دلم&lt;BR&gt;سایه ای بود ایستاده در سرما&lt;BR&gt;که شال کهنه اش را &lt;BR&gt;گره می زد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;حسین پناهی&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از هفت سال دوباره برگشتم سرخط... برگشتم به عادت به یه غربت دیگه... برگشتم به از سر گرفتن تنهاییا... برگشتم به زندگی خلاصه شده توی یک چمدون و یک دنیا نگاه غریبه...خواستم ثابت کنم میشه به زحمت چیزیو ساخت و برای داشتن چیزهای دیگه ظرف چند روز ولش کرد... باید این راه درست باشه...باید...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;جامانده ها:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببین دوست جون ! ته دلم میخواستم مینای کنعان بشم اما نشد...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Jun 2009 18:08:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آچمز!</title>
<link>http://par3e.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;در چشم هاي من آجر مي چينند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ديوار خانه ي تو&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هر روز بالاتر مي رود&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خداحافظ محبوب من !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تو را دوباره نخواهم ديد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا كه اين شعر را مي نويسم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كارگرها&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آنجا مشغول كارند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;       &quot;رسول یونان&quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آچمز شده بودم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جامانده ها:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هوم م م م ... انگار واقعيت داره رسوخ مي كنه...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 16:19:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=par3e&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>par3e</dc:creator>
<guid>http://par3e.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
